روزگار ما

I’ve been butting heads regularly with my son. I think we’re both just stubborn. Sometimes I have to take a step back and really decide whether something’s worth fighting over.
— Dina

حال و هوای این روزهای من

من حتی نمی توانم مشکلم را تعریف کنم. حدودش را مشخص کنم. چه رسد به اینکه بخواهم آن را حل کنم. با یک پدیده‌ای نظیر خودم مواجه هستم. کله شق و سمج. اگرچه در کل این ویژگی‌اش را دوست دارم. اینکه مثل نقل و نبات یک “ببخشید” نمی‌گوید. اینکه اگر بخواهد کاری انجام دهد و اگر من بخواهم آن کار را انجام ندهد، شاید دو ساعت یک لنگه پا هر دو بایستیم و هیچ کدام از ما از موضعش عقب ننشیند. حتی اگر عاشق صفتی به اسم کله شقی باشید، زمان‌هایی می‌رسد که ترجیح می‌دهید یک بچه رام و آرام داشته باشید. ترجیح می‌دهید کل روز بر سر اینکه لیوان روی میز باشد یا کابینت بحث نکنید. ترجیح می‌دهید در مورد اینکه کدام روی پتو را روی پسرتان بکشید وارد مجادله نشوید. چون به اندازه کافی سر لباس پوشیدن، حاضر شدن، دستشویی رفتن و خشن نبودن با او بجث می‌کنید. دیگر بس است.

چقدر دلم می‌خواست می‌توانستم یک فیلم بسازم از این روزهای خودم و پسرک. چقدر دلم می‌خواست درماندگی این روزهایم را به نحوی نشان دهم. برای همه مادرانی که شاید روزی روزگار من را تجربه کنند و تنها و درمانده در پی جواب باشند. اما حتی فرصت نمی‌کنم درباره‌اش بدقت بنویسم.

الفرار

یکی از مکررترین لحظات بچه داری لحظاتی است که نمی‌توانی جلوی خنده‌ات را بگیری.
باز یکی از این لحظات برای من، لحظه فرار فرهاد است. موقعی که فرهاد سهوا و البته گاهی عمدا بلایی سر ماهور می‌آورد و صدای گریه ماهور می‌آید. من خودم را دوان دوان به موقعیت حادثه می‌رسانم و فرهاد را می‌بینم که دوان دوان موقعیت را ترک می‌کند. دیگر اینقدر خنده‌ام گرفته که نمی‌توانم دعوایش کنم.
خودش هم پشیمان است. دیگر چه باک 🙂

یک سال

دخترک سلام؛

بعد یک سال من کلی حرف ناگفته از تو دارم که قطعا نمی‌توانم همه آن‌ها را در اینجا بنویسم. از روزی که تصمیم گرفتی که بیایی تا امروز که یک ساله می‌شوی، زندگی ما روی ریتم تند است. آنقدر تند که مجالی برای نوشتن نیافتم. چقدر در این یک سال لحظه‌هایی که فرصت شد یک دل سیر نگاهت کنم کم بود. لحظه‌هایی که بتوانم یک بغل طولانی تو را داشته باشم کم بود. چقدر دلم می‌خواهد این یک سال برگردد و من بیشتر برای تو مادری کنم. بیشتر ببوسمت. بیشتر ببینمت. بیشتر در آغوشت بگیرم. بیشتر لمست کنم. می‌دانم که نمی‌شود. می‌دانم که در کنار یک کودک دیگر لحظه‌ها چقدر کوتاهند. لحظه‌هایی که وقتی دونیم می‌شوند طعنه به ثانیه می‌زنند.

دخترم؛ گفتنی‌ها کم نیست. اما شاید الان در این وقت تنگ تا تولدت فقط یک چیز ارزش گفتن داشته باشد. از تو متشکریم برای بودنت. تک تک لحظه‌های بودنت. برای کامل کردن شادی‌مان. برای وسعت خوشبختی‌مان. برای امتداد کودکی‌های خانه‌مان. برای ابدی کردن پیوند و زندگی‌مان. از تو متشکریم.

کلی ور رفته با گوشی ام و اخرش برای کانتکت شرکت عکس علف گذاشته. بعد دستش خورده به دگمه تماس و تماس گرفته. میگم داری چی کار می کنی پسر؟
میگه دارم به علف زنگ می زنم

مهندس کوچک

۱. برای فرهاد یه دوچرخه خریدیم که زین‌اش نیاز به تنظیم داشت و آچار مناسب هم نداشتیم. بعد کلا فرهاد کاری به خود دوچرخه‌سواری نداشت، هی دوچرخه را می‌خواباند و با دو سه تا آچاری که داشتیم همه‌ی پیچ‌های ممکن رو سعی می‌کرد شل و سفت کنه.

۲. روی گوشی من یک حالت کاربری کودک هست که به همت هادی، فرهاد هم کشف‌اش کرد. بعد از یکی دو روز برای این‌که معتاد نشود به کار با گوشی، اون برنامه رو کلا پاک کردم. یکی دو روز اول سراغش رو می‌گرفت بعد کم‌کم انگار یادش رفته‌بود. تا اینکه یه روز دیدم در پشت گوشی باز شده و فرهاد گوشی به‌دست اومده می‌گه «بابا لطفا یه چاقو می‌دی؟» می‌گم چاقو برای چی؟ می‌گه: «می‌خوام اینو (منظورش باتری گوشی بود) در بیارم ببینم پشتش اون چیزایی که مال من بود هست یا نه؟»

قدم‌های اول

  • – ماهور دو سه روز است که می‌ایستد (بدون کمک چیزی و از حالت نشسته) و خودش حسابی ذوق‌زده است از این مرحله جدید.
  • – در چند روزی که بابا مهدی تهران بود با پی‌گیری فراوان، بوس فرستادن را به ماهور یاد داد. دیروز یک چیزی را فرهاد داشت می‌خورد که به ماهور گفتم «ماهور تو هم دوس داری؟» که دیدم در جواب داره برام بوس می‌فرسته 😀

ترخان

با مادرشوهر عزیز مشغول گفتگو هستم.
-این ترخون ها رو بذارم واسه خشک شدن؟
پیش از اینکه مادر جواب بدهد پسرک می پرد وسط حرف ما و می گوید:
-مامان ترخون نه؛ ترخان!

(یک آلبوم صوتی برایش خریدیم. تأکید شاعر بر “الف”ی که در محاوره “و” تلفظ می‌شود در ابتدا برایم پذیرفتنی نبود. اما بعد مدتی به این نتیجه رسیدم کار پربیراهی هم نیست و باعث گسترده شدن دایره واژگان می‌شود. یک جایی در این اشعار “نان” و “بادمجان” و “ریحان” استفاده می‌شد و پسرک که تازه با سبزی ریحون آشنا شده بود، به این نتیجه رسید که ترخان نیز می‌تواند تلفظ درستی برای ترخون باشد. بعد از استفاده از “می‌شود” به جای “می‌شه” این دومین گام پسرک به سمت کتابی‌تر حرف زدن است.)

پ.ن: واقعا برایم سوال است که چه کسی اسم آقای “م.ر” را گذاشته شاعر. و چرا این قدر روی شاعر بودن این ناشاعر تأکید می‌شود. در تمام بچگی‌ام او را به عنوان شاعر می‌شناختم. اما حالا هر چقدر بیشتر کارهایش را می‌بینم و می‌شنوم بیشتر دچار شک می‌شود که واقعا این سروده‌ها شعر است؟ بعد از شعرهای نه چندان محکم آلبوم “سبزه ریزه میزه”، آلبوم “پنج انگشت بودند که …” نیز از اشعار ایشان استفاده کرده است و اگر نبود آهنگسازی قوی این آلبوم، قطعا تحمل اشعار بسیار سخت می‌شد. اگرچه اغلب موضوعات برای کودک جذاب است اما پیاده‌سازی ادبی قطعا بهتر می‌توانست صورت بگیرد. در آلبوم‌های صوتی به کمک تغییرات موسیقایی و خوانندگی اشعار قابل فهم تر شده است. هم کتاب‌ها و هم آلبوم به صورت الکترونیکی قابل تهیه است. کتاب را از طریق اپلیکشن fidibo و آلبوم را از طریق سایت beeptunes می‌توانید تهیه کنید. هر چند شخصا کتاب فیزیکی را به کتاب الکترونیکی بویژه برای کودک ترجیح می‌دهم.

لحظه‌های ناب

بعضی لحظات و حس ها آن‌قدر ناب‌اند که با کلمات، خیلی خوب تصویر نمی‌شوند، باید باشی و ببینی و حس کنی. مثل لحظه ناب باز کردن در خانه بعد از یک روز پر از کار و پر از خستگی و دیدن خوشحالی دو تا بچه منتظر؛ یکی بدود به سمت در و دیگری چهاردست‌وپا، تند بیاید و هر دو نیششان تا بناگوش باز. این از آن لحظه‌هایی‌ست که باید با تمام جزئیات قاب کرد و زد به دیوار دل تنگ یک پدر.

یا وقتی موقع خواباندن پسرک است و خسته‌ای و خستگی در صورتت داد می‌زند، بی آن‌که چیزی بگویی پسرک بگوید بابا چرا ناراحتی؟ بعد بگویی که ناراحت نیستی و خسته‌ای و پسرک با آن‌که انتظاری ازش نیست، درک کند و با تو مدارا کند و راضی شود که چند مرحله‌ای از مراحل قبل از خوابش را درز بگیرد که زودتر بخوابی.

همیشه بهار من

حالا من سی ساله ام و تو سه ساله. پسرک روزی که این نوشته‌ها را بخوانی چند ساله خواهی بود؟ آیا معنای حرفهایم را خواهی دانست؟ شاید چون هرگز مادر نمی‌شوی ندانی و شاید هم نه. اما من محتاج نوشتنم. از این همه احساس ضد و نقیض که در پی حضور تو در زندگی‌ام تجربه کرده‌ام. از حس فرار همیشگی از این لحظات پرتلاطم تا حس عمیق آرامش در لحظه‌های درآغوش کشیدن‌هایت.

پسرک من ساعتی چند بیشتر باقی نمانده تا تو سه ساله شوی. احساس کسی را دارم که از واقعه‌ای بزرگ اطلاع دارد و دل در کفش نیست. خنکای بهار در زیر پوست من می‌دود و تمام لحظه‌های انتظارم را به یاد می‌آورم. چه خوب شد که با بهار آمدی. نوبهار من با همه این خستگی‌ها و شلوغی‌ها و تلاطم‌ها باز یاد تولد تو شیرین است و خواستنی. برای من بمان. تا ابدیت زندگی‌ام برایم بمان تا بهار من همیشه بهار بماند.

IMG_0362

فسقلی

تا الان که بیشتر از ده ماه از آمدن ماهور به خانه سه نفره ما می‌گذرد نه من نه سمانه فرصت نکردیم از بزرگ شدنش بنویسیم اما خب از این به بعد سعی می‌کنیم جبران کنیم.
این فسقلی دو دندونه چند وقته که تلاش بیشتری برای ارتباط برقرار کردن می‌کنه. هنوز «بابا» گفتن به وضوح ازش شنیده نشده ولی «مامان» و «به به» رو کم و بیش می‌گه. جواب «ببعی می‌گه؟» رو می‌ده و از دیروز هم گوشی رو بر می‌داره و می‌گه «اَدَ».
واقعا داره بزرگ می‌شه!