یک‌روز با فرهاد

در پارک
یک پسر ده ساله با یک آنتن قدیمی محکم به سرسره می کوبد. پسرک و دخترک محو تماشای این صحنه اند. پسرک می پرسد:« مامان چرا اون پسره داره سرسره رو خراب می کنه؟»
– مامان جون سرسره خراب نمیشه. میله خودش خراب میشه.
– سرسره از چی درست شده که خراب نمیشه؟
– سرسره لاکیه. (من این اصطلاح رو خیلی نشنیدم. ولی مادربزرگ من به اجناس پلاستیکی یا همون پلی اتیلنی می گفت لاکی. ما هم کم و بیش استفاده می کنیم.)
پسرک پس از چند لحظه مکث: «یعنی مثل لاک لاک پشت سفته؟»
در مغازه
رفتیم ماهی بخریم. موقع کارت کشیدن دیدم موجودی ام کافی نیست. با دو بچن برگشتیم تا دم ماشین تا گوشی ام را بردارم و به آقای پدر زنگ بزنم تا به حسابم پول واریز کند. برای پسرک سؤال شده بود که چطوری بابا به دست ما پول می رساند؟!
– مامان بابا چطوری پول بهت می ده؟
– بابا پشت لپتابش با اینترنت میره یه جایی می نویسه که به حساب مامان پول بره. بعد کسایی که تو بانک هستن اونو می بینن پول کارت منو زیاد می کنن.
قشنگ دیدم که یهو یه ذوقی دوید توی چشماش. یه خنده که تهش یه جیغ کوتاه بود کرد و گفت «چه جالبه این کار.»
در خانه
سرگرم نان خوردن است و من هم تند تند تدارک شام را می بینم. بی مقدمه می گوید«مامان چرا اون آقاهه می گه گل گرونه می خرم؟ خب گرونه چرا پول زیاد بدیم؟ پولمون تموم میشه»
اشاره کنم که یه ترانه هست از حمید جبلی در آلبوم «سبزه ریزه میزه» که می گه: « گل گرونن می خرم. سنبل گرونه می خرم. پسرم کاکل داره. کاکل گرونه می خرم»
گفتم « چون خیلی دوستش داره یه عالمه کار می کنه تا با مهربونیش یه چیزی که پسرش دوست داره رو بخره»
سه سال و نه ماه

سه سال و نیمگی

۱. پسرک تازگی ها به دنبال کشف زمان است. دائما از ساعت می پرسد و “کی” را به سر هر چیزی می چسباند.

چند وقت پیش:

-مامان الان صبحه؟

-بله پسرم صبحه.

-مامان ساعت چنده؟

– ساعت الان ۸:۳۰ ئه.

-نه مامان الان باید ساعت یک باشه. آخه اول روزه.

خب خدایی اش من که متقاعد شدم. نمی دونم اون کسی که وسط شب رو گرفته ساعت ۱ چی فکر پیش خودش.

۲. چند وقت پیش خواستم یک مقدار پسرم رو از توهم در بیارم و با دنیای واقعی بیشتر آشنایش کنم. این بود که در یک حرکت ناجوانمردانه بهش گفتم که دایناسورها وجود ندارند و مدتهاست که از بین رفتند.

-من: فرهاد جونم دایناسورها دیگه نیستن. از بین رفتن.

-فرهاد (بهت زده): مامان من خیلی ناراحتم که دایناسورها نیستن. داره گریه‌ام می‌گیره.

البته اگه می‌دونست یه تعدادی‌شون چقدر وحشی بودند قطعا گریه‌اش نمی‌گرفت. ولی من واقعا ناراحت شدم از این جفایی که در حق بچه‌ام کردم. دو سه روز پیش می‌گه مامان پانداها چی؟ پانداها هم از بین رفتن؟ (البته باعث خیر شد و با جای جدیدی به نام چین آشنا شد.)

باز چند روز پیش می گفت مامان دعا کن که دایناسورها برگردن. ولی فقط اونایی شون که علف می‌خورن نه اونایی که گوشت می‌خورن.

گفتم؛ شاید یه تخمی از یه دایناسور یه جایی باشه که از توی تخمش یه جوجه دایناسور بیاد بیرون و دوباره دایناسورها برگردن پیش ما.

پسرک مهربان یه دفعه به ذهنش چیزی رسید و گفت خب مامان اون جوجه دایناسور که مامان نداره. خیلی ناراحت می‌شه که مامانش مرده و نیست.

من که مات حواس جمعش و البته عاطفه اش بودم گفتم عزیزم ما از اون مراقبت می‌کنیم تا بزرگ بشه و خودش بعدا مامان یه دایناسور دیگه می‌شه. متقاعد شد و دیگه حرفی نزد.

۳. یه کتاب دعا داره که از هادی براش به ارث رسیده. به نظرم نقطه خوبی برای آشنایی بچه ها با مفاهیم ماورایی هست. تا پیش از این ما تقریبا هیچ صبحتی باهاش درباره این چیزا نکرده بودیم. امیدوارم یه موقعی فرصت شه و در این باره بیشتر بنویسم. اما این کتاب هم بدون برنامه ریزی قبلی به کتاب های ما اضافه شد. کتاب مجموعه چند تا شعر هست از زبون بچه ها که دعا می کنند. دعاهای جورواجور و تا حدی بچگانه. از اون موقع پسرک کم و بیش با مفهوم دعا آشنا شد. همین طور با مفهوم خدا. البته تا الان چیزی در این مورد نپرسیده و باید بگم من هم شخصا هیچ آمادگی‌ای برای پاسخ دادن به پرسش‌هاش ندارم. اوائل دعا و خدا رو قاطی می‌کرد و گاهی می‌گفت مامان خدا کن (دعا کن) فلان اتفاق بیفته. البته فکر کنم با اصطلاح خدا کنه قاطی می‌کرد. اما الان تقریبا این‌ها رو درست به کار می‌بره. چند روز پیش که یک لیوان نزدیک بود از روی میز بیفته، نیفتاد. پسرک گفت:‌«مامان خدا کرد و لیوان نیفتاد» (در مقابل عبارت خدای نکرده فلان اتفاق نیفته)

۴. بشدت منتظره که بهار بشه و هوا خوب بشه و بتونه دوباره بره مهد کودک.

۵. کلاس موسیقی می‌ره و حسابی باهاش ارتباط برقرار کرده. اوائل شک داشتم که آیا زوده یا نه و آیا ارتباط برقرار خواهد کرد؟ اما بعد از سه چهار جلسه ارتباط برقرار کرد. بگذریم که پیش از اون هم دائم روی میز و صندلی و همه چی سعی می‌کرد ضرب بگیرد و تمبک بنوازد اما حالا اعتماد بنفس پیدا کرده و با اینکه محتوای کلاس موسیقی هیچ ربطی به این آلات موسیقی ندارد اما دائما در حال نواختن است و احساس می‌کند کاملا هم بلد هست. کلاس‌ها ترکیبی از بازی و موسیقی هستند و به نظر می‌رسد فشار خاصی ندارند و پسرک خوشحال است. فعلا فقط کمی ریتم و رنگ‌های ارف را یاد گرفته. در کنار بازی‌های حرکتی که ریتمیک انجام می‌شود.

۶. نقاشی‌اش ناگهان منفجر شد. پس از مدتی که با ماژیک و خودکار کار کرد علاقه اش به نقاشی فوران کرد و از آن پس با همه چیز نقاشی می‌کند. خودش می‌داند که با مداد شمعی راحتتر می‌تواند رنگ آمیزی کند. همچنان ماژیک را می‌پرستد و دلش می‌خواهد به عنوان جایزه یک بسته ماژیک دریافت کند. هنوز آدمک‌هایش تعداد زیادی انگشت دارند. در کنار کشیدن آدم به رسم حیوانات هم علاقه زیادی دارد. حلزون که تخصصی‌ترین نقاشی‌اش هست. فیل و قورباغه هم گاهگای می‌کشد.

۷. تلاش پسرک برای صحبت کردن به زبان معیار ستودنی است. چندماهی هست که تلاش می‌کنیم کتاب را مطابق متن بخوانیم. شاید این پست را به یاد داشته باشید. ما در جریان کتاب خواندن هیچ تعهدی به متن اصلی نداشتیم. اما حالا با رشد زبانی پسرک معیارها متفاوت شده و با بلندخوانی و معیارخوانی سعی می‌کنیم او را بیشتر با زبان معیار فارسی آشنا کنیم. حالا این وسط پسرک زبان معیار و محاوره را ترکیب می‌کند و ترکیبات جالبی می‌سازد. جالب‌ترینشان عبارت «باشود» است. معادل معیار «باشه». پسرک گمان کرده که «شه» در «باشه» همان «شد» است.

۸. هنوز از تنهایی ‌می‌ترسد. البته که همه بچه‌ها از تنهایی می‌ترسند. اما ترس پسرک خیلی تو ذوق می زند. مواقعی که تنبیه می‌شود و باید به اتاقش برود حاضر نیست تنها باشد. گاهی که در حال تماشای کارتون هست دائما از من می‌پرسد چرا فلانی تنهاست. همین چند روز پیش که در یک رستوران بودیم و تی وی در حال پخش یک مستند از ماهی‌ها بود با اشاره به یک ماهی که به تنهایی در حال شنا بود از من پرسید که چرا تنهاست. با اینکه هیچ وقت و هیچ وقت برای چند لحظه هم تنها نبوده. نمی‌دانم چقدرش حاصل محیط واقعی است و چقدرش حاصل دنیای خیال!

تقریبا بعد دو سال تکرار شد. فقط فرقش این است که با خودم می گویم شاید روزی خودت مادر شوی و بدانی بغضی که در پس در آغوش گرفتن فرشته کوچکی که آهسته بزرگ میشود و از سینه مادر خداحافظی می کند٬ چه طعمی دارد.
خداحافظ دخترک شیرخوار من :*

همچنان بودن یا نبودن مسئله است

خیلی ها از من می پرسند آیا دو بچه داشتن خوب است؟ آیا از اینکه دو بچه داری راضی هستی؟ در سطحی تخصصی تر از فاصله سنی دو بچه می‌پرسند؛ آیا همین فاصله سنی را برای بقیه توصیه می‌کنی؟
واقعا سوال سختی است. چون تحت شرایط زندگی پاسخ بسیار متغیر است و نمی‌توان برای همه یک نسخه پیچید. در علوم روانشناختی هنوز هم تک فرزندی مسئله بغرنجی محسوب می‌شود. اگرچه مشکلات زیادی برای آن برمی‌شمارند اما به نظر من به این معنا نیست که تک فرزندی برای همه بد باشد. عوامل زیادی مانند وضعیت مالی خانواده، کار پدر، کار مادر و خانواده بزرگتر (پدربزرگ و مادربزرگ و خاله و عمه و عمو دایی) تعیین کننده پاسخ هستند. تازه این در حالتی است که خصوصیات شخصی پدر و مادر را فاکتور بگیریم. چون در آن حالت واقعا با دنیای یکتایی روبرو هستیم که با استناد به موارد مشابه قابل حکم دادن نیست.
من در این پست نمی‌خواهم وارد مورد خودم شوم. اما یک تجربه از وضعیت بچه داری خودم بدست آوردم که فکر می‌کنم قابلیت انتشار و اشتراک دارد.
خانواده گسترده در مقابل خانواده هسته‌ای
خانواده گسترده و خانواده هسته‌ای طبق علوم جامعه‌شناسی و روانشناسی تعریف خاص خودش را دارد. اما تقریبا از خود واژه معنای آن پیداست. خانواده هسته‌ای متشکل از مادر و پدر و فرزندان است. این خانواده خودکفاست. یعنی برای معیشت و مدیریت خانه به جز اعضای خود به کس یا کسانی متکی نیست.
در مقابل خانواده گسترده قرار دارد. خانواده گسترده شامل مادربزرگ و پدربزرگ و گاهی دیگران مثلا همسایه‌های قابل اعتماد هست.
سرتان را درد نیاورم. کل حرفم این است که اگر خانواده شما هسته‌ای است به نظر من به فاصله سنی کم بین بچه‌ها و حتی تعداد زیاد بچه‌ها فکر نکنید. اما اگر سبک زندگی‌تان و نه الزاما الگوی خانواده‌تان گسترده است احتمالا می‌توانید بچه‌هایی با فاصله کم یا تعداد بچه زیاد داشته باشید.
البته در حالت هسته‌ای هم می‌توانید بچه زیاد یا با فاصله کم داشته باشید. اما “له” خواهید شد.
در زندگی مادرانه لحظاتی پیش خواهد آمد که حتی لنگ یک دقیقه وقت باز هستید که به دستشویی بروید. پنج دقیقه که یک چرت کوتاه بزنید. فرصتی برای رفتن به آرایشگاه و لختی برای تفکر و آرامش و مراقبه.
در زندگی شهری امروزی مادرها برای تربیت فرزندان مستقل و سالم بسیار تحت فشارند. چون همه کارهای کودک را باید خود انجام دهند. مقایسه کنید با فشارهای نبوده روی مادران نسل های قبل. فشاری اجتماعی که از شما انتظار می رود همیشه با فرزند خود مطابق با بروز ترین نظریه های روانشناسی روز رفتار کنید. منظورم این است که به صورت میانگین فشار روانی روی والدین نسبت به نسل های قبل والدین بیشتر شده است چه رسد به اینکه باید با آن بچه در فضایی کم، خارج از طبیعت و بدون کمک مادربزرگ ها و همسایه ها و همسالان سروکله بزنید.
وقتی کودک دوم شما بدنیا می آید زمان‌های زیادی پیش می آید که برای رسیدگی به او لازم است کودک اول را از سر خود باز کنید. چقدر این صحنه برای من آشنا است. در حالی که دخترم را می خواباندم داشتم برای پسرم قصه می گفتم. و چون در حال حرف زدن بودم دخترم نمی خوابید. یا حتی معکوس این. وقتی برای شستن پسرم وارد دستشویی می شدم فریادها و گریه های دخترم به هوا می رفت.
خوب به یاد دارم که پنج شنبه روزی باید دخترک را به دکتر می بردم و دست تنها بودم. یعنی جایی نبود که پسرک را آنجا بگذارم یا آنقدر خانه آن فامیل دور بود که نمی ارزید مسیرم را کج کنم. در کل مدتی که در مطب پزشک بودم هم باید به صحبت‌های پزشک گوش می‌دادم هم جواب سوالات پسرم را می‌دادم و باید سعی می‌کردم نسخه پزشک را دقیق به خاطر بسپارم یا شرح حالی که ارائه می‌کنم تا حد امکان گویای شرایط دخترک باشد. در راه برگشت دو بچه را در صندلی بسته بودم. در زمانی که اصلا انتظار نمی رفت ترافیک باشد در دام ترافیک افتادم. بچه ها کلافه بودند. پسرک سه ساله و دخترک یازده ماهه شروع به گریه کردند. من سرم را برگرداندم عقب که کمی دلداری شان بدهم. در حد چند ثانیه و ناگهان با اتومبیل جلویی (فاصله ترافیکی) برخورد کردم. برخورد بدی نبود. اما راننده پیاده شد و بد و بیراه بارم کرده بود. حتی نگاهی به ردیف عقب ماشین نینداخت و من هم لال شده بودم. از شدت خستگی ناشی از بغل کردن و کشیدن دو بچه به دکتر و درماندگی گریه شان خودم هم گریه ام گرفته بود. به خانه که رسیدم دو بچه کوچک خوابشان برده بود و من در حال محاسبه بودم که کدامیک را اول بغل کنم و ببرم بالا. 😀
موقعیت هایی شبیه این زیاد است. و لزوم داشتن یک آشنا، یک فرد دلسوز همیشه احساس می شود. وارد مبحث کار مادر و پیچیدگی‌های دو کودک فعلا نمی‌شوم.
مخلص کلام اینکه در تقابل با زندگی نوین شهری، بچه داری هنوز نیازمند الگوهای طبیعی زندگی اجتماعی انسان است.

بیرون از شمار

ماهور تو بزرگ شدی. آنقدر که از حساب من خارج شده که چه کلماتی می گویی و چه کارهایی می کنی و چه چیزهایی را می فهمی. حالا می‌گویی انا (انار) چی (شیر) آب، بابا، مما (مامان)، میا (گربه) دب دب (به همه چیزهای ترش مثل لیمو) خخخخ (خواب) هبی (هویج) د (دست) د (در) با (باز) با (بالا) با (پا) با (جوراب) اف (کفش) هممم (غذا) دشی (دستشویی) هبا یا چیزی شبیه این (فرهاد) عییی (علی) هیی (هادی) هدا یا hada (هدی) نما (نماز) نایی (نازی)
صدای چند حیوان را خیلی راحت می‌گویی
بع بع، جی (جیک)، ممم (ما) میا (میو میو) قوقو (قوقولی) هاپ
اعضای بدن که می‌توانی به راحتی پیدا کنی
گوش، دست، پا، چشم، بینی، دهان، دندان، مو، ناف، انگشت
به غیر از چشم این اعضا را روی بدن دیگران هم نشان می‌دهی. اما اگر بگوییم مثلا چشم بابا کو باز چشم خودت را نشان می‌دهی
از خواب که بیدار می‌شوی گریه نمی‌کنی. بازی قایم موشک را خیلی دوست داری. بازی با توپ را هم همین طور. این روزها دستت یک مداد هست و دائم در حال نقاشی کردن هستی. دوست داری با قیچی کار کنی اما هنوز نمی توانی آن را باز و بسته کنی. مثل فرهاد عاشق حیوانات هستی. در پارک سنگ بازی و خاک بازی را خیلی دوست داری. پله را هم همین طور (البته من هم پله را خیلی دوست دارم. معلومه نه :D)
در خانه الان ۶ جفت دمپایی داریم برای تو و داداشت. از بس که تو عشق پا کردن دمپایی و کفش هستی.
در کل دیدی که الان من به تو دارم یک دختر شاد و زبر و زرنگ است. روزهای پیش رو را این طور تصور می کنم و خوشحالم 🙂

پیش‌نویس خودکار

پس از مدت ها شما هر دو خوابیده‌اید. من موس ندارم که با آن در اینترنت ولگردی کنم یا حتی حجم زیاد عکس‌ها را سامان بدهم. پس مجبورم بیایم و بنویسم. واقعا نوشتنم نمی‌آید. معمولا موقعی که از زمین و زمان دلخورم حال نوشتنم هست. معمولا آن موقع‌هاست که دلم می‌خواهد حرف بزنم و حرف بزنم و حرف بزنم و چه جایی بهتر از اینجا. اما حالا از آن موقع‌ها نیست. حالا فرهاد از پی ساعت‌ها دویدن در هوای آزاد ساعت ۸ خودش خوابیده و ماهور هم بدون مقاومت زیاد به او پیوسته. شاید بیش از هر زمان دیگری وقت فیلم دیدن باشد. یا شاید کتاب خواندن. کتابی با خودم نیاوردم. فیلم هم همین طور. حالا تنها کاری که می‌توان کرد نوشتن است. نوشتن و نوشتن.

پس از دخترک چه اتفاقی افتاد؟ آنقدر همه چیز روی دور تند است که گاهی حتی خودم یادم نمی‌آید و آنقدر دور تندش زیاد است که حتی فرصت نمی‌کنم درباره آن با کسی صحبت کنم و حتی بنویسم. حالا در این زمان من سعی می‌کنم به یاد بیاورم که پس از دخترک چه اتفاقی افتاد.

روزهای آخر پسرک با تبحر خاصی پازل درست می‌کرد. همان روزها بود که ما فهمیدیم هم به پازل علاقه دارد و هم در چیدنش استعداد خاصی دارد. پسرک دو سال و یک ماه و یک هفته بود. کوچک بود. واقعا کوچک بود. یک هفته بعد دخترک آمد. در حالی که کوچکتر از پسرک بود. خیلی کوچکتر. ناتوانتر، وابسته‌تر. چند ماهی طول کشید که پسرک فهمید چه اتفاقی افتاده است. از پسرک بدتر خودم بودم. داغان و آویزان. سه روز پس از زایمان من سرپا بودم و همه کارهای دخترک را خودم به عهده گرفته بودم. حالا یک مادر باتجربه بودم. اما با وجود این تجربه کار سخت تر از اولی بود. چون همه جا یکی دیگر هم حضور داشت. از روز دهم تنها شدم. در حالی که به شدت نیاز به کمک داشتم. از غذا پختن تا بازی کردن با پسرک. با وجود دختری که هر نیم ساعت تا یک ساعت شیر می‌خورد. خوب یادم هست روزهای بلند تابستان را که دلم می‌خواست کسی پیدا شود و دست پسرک را بگیرد و او را با خودش به پارک ببرد. یا شاید زنگ خانه را بزند و یک بشقاب غذای گرم به ما بدهد. آقای پدر سخت مشغول کار. دو هفته پس از تولد دخترک ماه رمضان بود. ماهی که هر کس خودش را به زور تحمل می‌کند چه رسد به اینکه به کسی هم کمک بدهد. در چنین شرایطی درمانده و خسته و افسرده تصمیم گرفتم ده روزی بروم پیش خانواده همسرم که کمکی داشته باشم. بعد از ده روز برگشتم. اما در پایان دوماهگی دخترک چند روز بعد از واکسن، دوباره رفتم همانجا.

وقتی دخترک دوماهه شد پسرک رسما علائم افسردگی داشت. بازی نمی‌کرد و یک جا نشسته بود. از آن پسر همیشه خندان حالا اثری نبود. بلکه یک پسر نسبتا بداخلاق و درخود رفته جای او را گرفته بود. این ها علائم طبیعی ورود بچه بعدی است. اما من واقعا مستأصل بودم که چرا هیچ کاری نمی‌توانم بکنم. چرا با اینکه می دانم مشکل چیست اما نمی توانم آن را حل کنم.

وقت زیادی نداشتم. همه مشکلم این بود. با وجود رسیدگی به یک نوزاد و تهیه غذا نمی توانستم مثل قبل با پسرک بازی کنم. پسرک فقط و فقط با پدربزرگ و مادربزرگش عیاق بود و کمتر کسی می توانست او را نگه دارد. پدربزرگ و مادربزرگ از ما دور بودند و ای کاش دور نبودند.

به هر بدبختی بود سه ماه تحمل کردیم. استرس پایان نامه تنها چیزی بود که می‌توانست وارد این معرکه شود. حتی الان هم که یک سال از آن روزها می‌گذرد دلم نمی‌خواهد بهشان فکر کنم. من روزها با بچه ها بودم و شب‌ها وقتی که باید استراحت می‌کردم به سراغ کارم می‌رفتم. کارم گیر کرده بود. مسیر راهم مشخص نبود و این بلاتکلیفی از هر چیزی بدتر بود.

حوالی چهارماهگی دخترک دوباره رفتیم پیش مادربزرگ و پدربزرگ. بعد آن به خاطر سرمای هوا آن‌ها آمدند و دوماه پیش ما بودند تا من بتوانم به کار پایان نامه‌ام برسم. پسرک را می‌گذاشتم پیش مادربزرگ و دخترک را با خودم می‌بردم یک خانه دیگر. شیرش می دادم و بعد می‌گذاشتمش در میان اسباب ‌بازی‌ها. گاهگاهی با او بازی می‌کردم و چند خط مقاله می‌خواندم یا ترجمه می‌کردم یا مطلبی می‌نوشتم. کار توزیع و جمع‌آوری پرسشنامه‌ها که خود یک روضه مفصل است. یک روز به خودم آمدم و دیدم یک دختر هشت ماهه دارم و قرار است دفاع کنم. باورم نمی‎شد می‌خواهم دفاع کنم. یک قسمت بزرگی از استرسم در حال حذف شدن بود. در پایان این هشت ماه من داغان بودم. دلم می‌خواست فقط یک روز با بچه‌ها نباشم و بروم گم و گور شوم. دلم می‌خواست فقط چند لحظه استرس حضور پسرک و بهانه‌های عجیب و غریبش را نداشته باشم. دلم می‌خواست زندگی‌ام را از صفر صفر صفر شروع کنم و کاملا آن را در مسیر دیگری پیش ببرم. دلم می‌خواست مادر نباشم. به معنای واقعی دلم می‌خواست مادر نباشم. الان که حدود هشت ماه از آن روزها می‌گذرذ حالم به آن بدی نیست. اما هنوز احساس خستگی عمیقی دارم. دلم می‌خواهد همه چیز را رها کنم و بروم.

در این مدت همیشه و همیشه با خودم فکر کردم که کجای کار اشتباه بود که من به این نقطه رسیدم. پاسخ‌ها کاملا متفاوت است. می‌توان فکر کرد که هیچ جای کار اشتباه نیست و زندگی بچه‌داری دقیقا همین شکل است و تنها نقطه اشکال‌دار ماجرا این بوده که من خودم را برای مواجهه با این شکل آماده نکرده بودم.

می‌توان فکر کرد که حجم زیاد کارها باعث بروز این خستگی شده است. مثلا وجود یک پایان‌نامه یا فاصله اندک زمانی بین تولد بچه‌ها. حضور کمتر پدر در خانه و نداشتن یک کمک  که بتوان واقعا به او تکیه کرد.

می‌توان حدس‌های دیگری هم زد. اما واقعا درک گذشته برای من چه اهمیتی دارد؟ اگر کسی بخواهد مسیری چون من را طی کند شاید برایش جذاب باشد که پاسخ معمای بالا را درک کند اما من که دیگر قرار نیست از آن گذر عبور کنم.

حالا برای من فقط یک سوال باقی مانده است. راه پر و پیچ و خم روبرو را چگونه طی کنم که کمتر به احساسی شبیه احساس هم‌اکنونم دچار شوم؟

روزگار ما

I’ve been butting heads regularly with my son. I think we’re both just stubborn. Sometimes I have to take a step back and really decide whether something’s worth fighting over.
— Dina

حال و هوای این روزهای من

من حتی نمی توانم مشکلم را تعریف کنم. حدودش را مشخص کنم. چه رسد به اینکه بخواهم آن را حل کنم. با یک پدیده‌ای نظیر خودم مواجه هستم. کله شق و سمج. اگرچه در کل این ویژگی‌اش را دوست دارم. اینکه مثل نقل و نبات یک “ببخشید” نمی‌گوید. اینکه اگر بخواهد کاری انجام دهد و اگر من بخواهم آن کار را انجام ندهد، شاید دو ساعت یک لنگه پا هر دو بایستیم و هیچ کدام از ما از موضعش عقب ننشیند. حتی اگر عاشق صفتی به اسم کله شقی باشید، زمان‌هایی می‌رسد که ترجیح می‌دهید یک بچه رام و آرام داشته باشید. ترجیح می‌دهید کل روز بر سر اینکه لیوان روی میز باشد یا کابینت بحث نکنید. ترجیح می‌دهید در مورد اینکه کدام روی پتو را روی پسرتان بکشید وارد مجادله نشوید. چون به اندازه کافی سر لباس پوشیدن، حاضر شدن، دستشویی رفتن و خشن نبودن با او بجث می‌کنید. دیگر بس است.

چقدر دلم می‌خواست می‌توانستم یک فیلم بسازم از این روزهای خودم و پسرک. چقدر دلم می‌خواست درماندگی این روزهایم را به نحوی نشان دهم. برای همه مادرانی که شاید روزی روزگار من را تجربه کنند و تنها و درمانده در پی جواب باشند. اما حتی فرصت نمی‌کنم درباره‌اش بدقت بنویسم.

الفرار

یکی از مکررترین لحظات بچه داری لحظاتی است که نمی‌توانی جلوی خنده‌ات را بگیری.
باز یکی از این لحظات برای من، لحظه فرار فرهاد است. موقعی که فرهاد سهوا و البته گاهی عمدا بلایی سر ماهور می‌آورد و صدای گریه ماهور می‌آید. من خودم را دوان دوان به موقعیت حادثه می‌رسانم و فرهاد را می‌بینم که دوان دوان موقعیت را ترک می‌کند. دیگر اینقدر خنده‌ام گرفته که نمی‌توانم دعوایش کنم.
خودش هم پشیمان است. دیگر چه باک 🙂

یک سال

دخترک سلام؛

بعد یک سال من کلی حرف ناگفته از تو دارم که قطعا نمی‌توانم همه آن‌ها را در اینجا بنویسم. از روزی که تصمیم گرفتی که بیایی تا امروز که یک ساله می‌شوی، زندگی ما روی ریتم تند است. آنقدر تند که مجالی برای نوشتن نیافتم. چقدر در این یک سال لحظه‌هایی که فرصت شد یک دل سیر نگاهت کنم کم بود. لحظه‌هایی که بتوانم یک بغل طولانی تو را داشته باشم کم بود. چقدر دلم می‌خواهد این یک سال برگردد و من بیشتر برای تو مادری کنم. بیشتر ببوسمت. بیشتر ببینمت. بیشتر در آغوشت بگیرم. بیشتر لمست کنم. می‌دانم که نمی‌شود. می‌دانم که در کنار یک کودک دیگر لحظه‌ها چقدر کوتاهند. لحظه‌هایی که وقتی دونیم می‌شوند طعنه به ثانیه می‌زنند.

دخترم؛ گفتنی‌ها کم نیست. اما شاید الان در این وقت تنگ تا تولدت فقط یک چیز ارزش گفتن داشته باشد. از تو متشکریم برای بودنت. تک تک لحظه‌های بودنت. برای کامل کردن شادی‌مان. برای وسعت خوشبختی‌مان. برای امتداد کودکی‌های خانه‌مان. برای ابدی کردن پیوند و زندگی‌مان. از تو متشکریم.

کلی ور رفته با گوشی ام و اخرش برای کانتکت شرکت عکس علف گذاشته. بعد دستش خورده به دگمه تماس و تماس گرفته. میگم داری چی کار می کنی پسر؟
میگه دارم به علف زنگ می زنم