لباسی که به قامت من خوش ننشست

حس روباتی را دارم که اتصالات مدارهایش به هم ریخته. ذهنم آشوب است. آشوب. نمی‌توانم بفهمم ایراد از کجای کار است. احساس گمگشتگی دارم. میان این همه مسئله و بدتر از همه اینکه بشدت احساس می‌کنم خودم را گم کردم. در میان همهمه دائمی ذهنم گاهی بدنبال خودم می‌گردم. چرا این دگردیسی را نمی‌بینم. احساس می‌کنم یک تابع ناپیوسته هستم. یک منحنی تا سال ۸۲. از ۸۴ همه چیز عوض شد. پاره پاره شدم. اما دوباره توانستم خودم را رسم کنم و یکپارچه شوم. تا ۹۲ که دوباره همه چیز به هم ریخت و دگرگون شد. از آن موقع احساس می‌کنم ذهنم سیال شده. هیچ شکلی ندارد و حتی هیچ شکلی نمی‌پذیرد. افکار پاره پاره، ذهن آشفته، شخصیت ناشناخته. چهار سال است در این وضعیت دست و پا می‌زنم. احساس می‌کنم بچه دار شدن حق من نبود. من خودم را بد شناختم. در کنار تمامی محاسن داشتن یک خانواده بزرگ آن «من» استحقاق این وضعیت را نداشت. این جدال دائمی با زندگی مادرانه آخر روزی مرا بد از پا در می‌آورد.

شب بخیر کوچولو

کنارم دراز می‌کشد. چندبار می‌بوسدم. دستان کوچکش را به دور گردنم می‌اندازد و با آن زبان کوچکش می‌گوید: خیخی دوس دام (خیلی دوستت دارم). تمام وجودم در یک لحظه متوقف می‌شود.

دوستت دارم دخترک زیباروی شیرین زبان :-*

میان گذشته و آینده

پسرک بزرگ می‌شود. قدم به قدم به دنیای بزرگترها نزدیک‌تر می‌شود. روز به روز بیشتر شبیه ما می‌شود. گرچه هنوز کودک است اما شخصیتش هر روز بیشتر شکل می‌گیرد. من در او می‌نگرم. او را که می‌بینم جایی حوالی کودکی‌ام برایم زنده می‌شود. اولین تصویر از کودکی‌ام دویدن است. دویدن و دویدن. آزادی. اما شاید اولین تصویر کودکی پسرک این نباشد. و بلند بلند شعر خواندن‌هایم. چیزی که پسرک از آن فراری است بخصوص در میان جمع. هر چه باشد ما دو کودک بودیم و هستیم و قطعا تفاوت داریم. اما چیزی که برایم آشناست میل زیاد به خواندن و شنیدن، گفتن و شنیده شدن است. و فرار از نقاشی. تلاشم برای تصویر کردن کودکی پدر قطعا زیاد موفق نیست. اما فکر می‌کنم به همه ناشناخته‌هایی برای من که در وجود او هست. میراث از پدر و پدران و مادرانش. میراث از پدران و مادرانم که در من نیست و در پسرک هست. آن چیزهایی که در ما هست و در او نیست. یک فضای نامتناهی از آنها که الان نیستند اما در وجود پسرک متبلور شدند. یک مسیر ناآشنا که پیش روی ماست برای شکل دادن و شکل پذیرفتن.
همه اینها زمانی به ذهنم رسید که داشتم مطلبی درباره تشخیص شیوه یادگیری در کودکان می‌خواندم. تقریبا برایم واضح بود که پسرک یک یادگیرنده شنیداری است.
از بازی‌های مورد علاقه‌اش که خیال بازی است با موضوعات مختلف. از اینکه از دوران نوپایی بشدت به کتاب خواندن علاقه داشت و هنوز هم علاقه دارد. از اینکه با دقت کامل کارتون می‌بیند و تقریبا تمام دیالوگ‌ها را از بر است. از تفاوت فاحشی که احساس می‌کنم با خواهر کوچکترش دارد و حتی با دیگر بچه‌های فامیل در فعالیت‌هایی مثل کتاب خواندن و کارتون دیدن. فکر می‌کنم شناخت این مسئله به والدین کمک می‌کند بهتر بتوانند برای گذران وقت با فرزندشان برنامه بریزند. هم اینکه بدانند فعالیت مورد علاقه فرزندشان چیست؟ هم نقاط ضعف را با آگاهی پر کنند و هم اینکه برای یادگیری مؤثر از چه روشی استفاده کنند.

۹۶ با پسرک و دخترک

روزهای آخر سال تند و تند می‌گذشتند. این بی‌انصافی محض است با آن همه کار این سرعت گذشت زمان. یک شب تا ساعت یک بیدار ماندم و برای پسرک لباس حاجی فیروز دوختم. ظریف کاری‌اش را در آخرین روز پیش از مسافرت انجام دادم. پسرک خوشحال و خندان بود با آن لباس. از آن خنده‌های پر از ذوق. با لباسش این سو و آن سو می‌دوید. خوشحال بودم که خوشحالش کردم.

برایش می‌شمردیم که چند روز به عید مانده. منتظر عید بود و بیشتر از عید منتظر دیدن حاجی فیروز. فکر می‌کردم عید که بشود حاجی فیروز را می‌بیند. کاش می‌شد رویای پسرک را تحقق بخشید. با چند کلیپ و فیلم سعی کردیم راضی‌اش کنیم. اما هنوز هم چشم به راه حاجی فیروز است.

اول عید رفتیم شمال. پسرک از پنجره با هیجان خاصی بیرون را نگاه می‌کرد. با اینکه جنگل‌ها هنوز جنگل نبودند اما دیدن همان برگ‌های «تازه به دنیا آمده» او را به وجد می‌اورد. اگر جوی آب یا حیوانی را هم می‌دید که از ذوق هلاک می‌شد. پرتقال‌ها هنوز روی درخت بودند و پسرک کلی پرتقال چید. وقتی به مادربزرگم سر زدیم برای اولین بار اردک اسرائیلی دید و متعجب بود. مراقب گزنه‌ها بود که دست یا پایش را نگزند. بردن پسرک به آن خانه قدیمی برای خودم هم لذتبخش بود.

پسرک عیددیدنی را دوست ندارد. می‌گوید دلش نمی‌خواهد دیدن آدم‌های غریبه برود. آمدن مهمان را هم دوست ندارد. کلا جلوی مهمان آبروریزی وحشتناکی راه می‌اندازد. سلام نمی‌کند. دست نمی‌دهد و هر کس احوالش را بپرسد اخم می‌کند. بشدت از ایجاد رابطه جدید فراری است. حتی کارهای بدتر هم می‌کند. یکبار صراحتا به مهمان گفت دلم نمی‌خواهد شما اینجا باشید. می‌دانم که نمی‌توان کودک را در محضوریت ایجاد رابطه قرار داد اما مهارکردن این رفتارها و آبروداری هم کار سختی است.

اما دخترک

دخترک که خیلی مفهوم عید را نمی‌داند. اما مسافرت برایش چالش برانگیز شده است. از دردسرهای داخل ماشین که بگذریم به درک نکردن مفهوم مسافت می‌رسیم. در شمال تا چند روز به دنبال ماژیک‌هایش می‌گشت و به من اصرار می‌کرد که به خانه برگردیم.

برخلاف پسرک در عیددیدنی‌ها مشکل ساز نیست و ارتباط برقرار می‌کند. صدالبته که قابل قیاس نیستند به خاطر شرایط خاص سنی هر کدامشان. اما حداقل فعلا مشکلی از جانب دخترک نداریم.

بله را خیلی شیرین می‌گوید و هنوز از «آره» خیلی استفاده نمی‌کند. پسرک هم در این سن همین طور بود. از نظر کلامی رشد داشته است اما به نظرم رشدش سریع نیست. هنوز از بابت تلفظ نکردن یک سری حروف نگرانم. اما مطابق نظر متخصص قرار است تا دوسالگی صبر کنیم.

بشدت دردری است و با هرکس که بیرون برود، حاضر است برود. خیلی مواقع با پدر یا پدربزرگش می‌رود و پسرک پیش من می‌ماند. جدیدا بیشتر به من وابسته  شده و من فکر می‌کنم حتی این وابستگی‌اش هم تقلید از برادر است.

می‌توان از صبح تا شب با چند ماژیک سرگرم نگهش داشت و این پشتکار فراوان باعث شده توانایی دستش در ترسیم اشکال از سنش جلوتر باشد. جوری که می‌تواند یک دایره بکشد و در وسطش دو خط کوچک به عنوان چشم بکشد که برای یک بچه ۲۱ ماهه توانایی بزرگی محسوب می‌شود.

و اما خودم

فکر می‌کنم از لابلای خطوط به وضوح خستگی و پراکندگی ذهنم مشخص بود. اینهایی که نوشتم احوالات روزمره‌مان نیست. صرفا چندخطی نوشتم برای اینکه فراموش نکنم و خط سیر برخی توانایی‌ها و بعضی خاطرات را ثبت کنم. اما آنچه عملا روزهای ما را پر کرده پسرکی است که حسادت و لجبازی‌اش بشدت زیاد شده و باعث درماندگی ما شده. من هم که با توجه به روحیه ام که همیشه در حال پیداکردن ابتدای ماجرا و مقصر (که همیشه خودم هستم) می‌باشم. شاید در پستی جداگانه وقت بگذارم  وبیشتر بنویسم. شاید این نوشتن‌ها برای خودم هم کمکی باشد. شاید و شاید …

اثبات تدریجی یک نظریه

برای مایی که بیشتر در محیط‌های علمی رشد کردیم پذیرش حرف‌های به ظاهر غیرعلمی بزرگترها خیلی راحت نیست. و برای ما که به اندکی اختیار در زندگی اعتقاد داریم پذیرش جبر آسان نیست.

به نظرم یکی از زیبایی‌های مادر یا پدر شدن تحولات اعتقادی است که در نتیجه مشاهده رشد بچه‌ها در والدین ایجاد می‌شود.

اعتقاد به شخصیت. شخصیتی که از ویژگی‌های مادرزادی کودک سرچشمه می‌گیرد. نمی‌دانم نام علمی آن چیست. من اسمش رو می‌گذارم شخصیت. حتی تا زمانی که بچه دوم نداشتم پذیرش شخصیت برایم سخت بود. حالا دخترک من بیست ماهه است و من تفاوت‌ها را احساس می‌کنم. گاه به عقب برمی گردم و سال دوم زندگی پسر را از نظر می گذرانم و با دختر مقایسه می‌کنم.

نخستین تفاوت فاحش را در یکی از کتاب‌های اما دیدم. اما یا ‌emma عنوان یک مجموعه ۴ جلدی است که برای نوپاها تالیف شده است. کتاب در کل بسیار دوست داشتنی است و به نظر من (با تجربه دو کودک) برای خواندن در بازه ۱۸ ماهگی تا ۲۴ ماهگی عالی است. این ۴ جلد شامل اما گریه می‌کند، اما می‌خندد، اما غذا می‌خورد و یک روز با اما می‌باشد. پسرک خواندن «اما گریه می‌کند» را رد می‌کرد. همیشه و همیشه سه کتاب دیگر را پیشنهاد می‌کرد و از خواندن یک جلد دیگر فرار می‌کرد. من هم اصرار نمی‌کردم. اما همان چندباری که برایش خواندم حس کردم اضطراب و ترس به سراغش آمده است. با اینکه کتاب نسبتا اصلا غمگین نبود. یکجا بستنی اما افتاده بود و اما گریه می‌کرد. یک جا پای گربه‌اش کمی زخم شده بود و ….

پسرک نه فقط درباره این کتاب، بلکه درباره همه کتاب‌ها و فیلم‌ها و قصه‌هایی که ردپایی از ترس یا اضطراب یا غم داشت مقاومت می‌کرد. خوب یادم هست حوالی تولد ماهور برایش یک فیلم از حیوانات می‌گذاشتم. یک فیلم از سری فیلم‌های بی‌بی انیشتن که برای سنش مناسب بود. یکجایی از فیلم حرکت نسبتا آهسته دویدن زرافه‌ای را نمایش می‌دهد. پسرک هر بار که این صحنه را دید از من پرسید مامان این زرافه چرا تنهاست و هنوز هم پسرک ما از تنهایی بشدت می‌ترسد.

وقتی پسرک را دعوا می‌کنم احساس می‌کنم همه دنیا سرش خراب شده است. گریه می‌کند از ته دل. برای سپری کردن چند دقیقه در اتاق خانه را روی سرش می‌گذارد و کلا نمی‌توان خیلی راحت بهش چیزی گفت.

ولی حالا ما دختری داریم که اگریک موقعی مثلا بخواهیم دعوایش کنیم که به چاقو دست نزن زل زل به ما نگاه می‌کند و گاهی می‌خندد و عین خیالش هم نیست. دختری که بین ۴ جلد کتاب‌های اما، « اما گریه می‌کند» را انتخاب می‌کند و با دقت نگاهش می‌کند. پای پیشی را که اوخ شده می‌بوسد و برایش آروزی سلامتی می‌کند و از کنار قضیه رد می‌شود.

من در این جا یاد حرف‌هایی می‌افتم که درباره گذران وقت مادر با کودک می‌گویند. اینکه وقت بگذرانید تا کودکتان آرامش بیابد و احساس امنیت کند. به وقت های بسیاری که با پسرک گذراندم و همین طور وقت‌های کمی که با دخترم گذراندم و نتیجه‌ای که در حال مشاهده آن هستم و نظریه‌ای که برایم در حال اثبات است، به همه این‌ها فکر می‌کنم.

حرف می‌زند؟

دخترک بیست ماهگی را پشت سر گذرانده. پسرک به این سن که بود افعال را صحیح صرف می‌کرد. پسرک اولی بود و دخترک دومی. هرقدر هم که بخواهم مقایسه نکنم نمی‌توانم. نگران بودم و هنوز هم کمی هستم. بخصوص با دو مورد اختلال گفتار در هر دو فامیل.

به خاطر پسرک تلویزیون رو گاهی روشن می‌کردیم. همان را هم ممنوع کردیم. کتاب بیشتر خواندیم. لالایی خواندیم. این‌ها کارهایی هست که در طی دوماه اخیر بیشتر و بیشتر انجام دادیم تا شاید دخترک حرف بزند. حالا پس از گذشت دوماه دخترک بهتر شده. خیلی بهتر شده. البته که شاید کارهای ما خیلی هم تاثیری نداشته‌اند. شاید سن و گذر زمان موثرتر بوده باشد. اما نمی‌توانستیم بی‌تفاوت باشیم. چند روز پیش از یک مشاور شنیدم که گفتار بچه‌های اول با بچه‌های بعدی متفاوت است. بچه‌های اول سخن گفتن را از والدین خود می‌آموزند. بچه‌های بعدی از بچه‌های بزرگتر و به همین دلیل دیرتر زبان باز می‌کنند و کلماتشان وضوح ندارد. خیالم کمی راحت شد. هر چند همچنان با همان فرمان با دخترک تمرین می‌کنیم.

تقریبا ده روزی است که ماهور جملات دو کلمه‌ای می‌گوید. مثلا مجی (ماژیک) دوست. یعنی ماژیک دوست دارم. چند فعل را به صورت امر بکار می‌برد. ایا (بیا) – بشین- ایخ (ریخت) – اومد- تموم شد. کلمات زیادی را تلفظ می‌کند. تلاش می‌کند که تکرار کند. بله و سلام را دلنشین می‌گوید و وقتی این‌ها را می‌گوید دلمان غنج می‌رود.

کیست این پنهان مرا در جان و تن

احساساتم متناقض است. نه می‌توانم خوشحال باشم نه ناراحت. نه عصبانی و نه آرام. هر وجه زندگی‌ام در مسیری در حال پیشروی است. یک لحظه خوشحالم. لحظه‌ای که دخترک را می‌بوسم یا پسرک را در آغوش می‌کشم احساس می‌کنم در آسمانم. لحظه‌ای که یاد ماجراهای مرخصی زایمان در محل کارم می‌افتم خشم سرتاپای وجودم را می‌گیرد. لحظه‌ای که دلم می‌خواهد در یک جلسه‌ی آموزشی کوتاه شرکت کنم اما می‌دانم با وجود بجه‌ها این شرکت غیرممکن است اضطراب می‌گیرم و لحظه‌ای که روی صفحه گوشی متن پر از مهر «تو» را می‌خوانم باز احساس ایستادن زمان و خلایی از تمام دلواپسی‌های دنیا به من دست می‌دهد.

زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم
گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم
اصل تویی من چه کسم آینه‌ای در کف تو
هر چه نمایی بشوم آینه ممتحنم
بی‌تو اگر گل شکنم خار شود در کف من
ور همه خارم ز تو من جمله گل و یاسمنم

یک‌روز با فرهاد

در پارک
یک پسر ده ساله با یک آنتن قدیمی محکم به سرسره می کوبد. پسرک و دخترک محو تماشای این صحنه اند. پسرک می پرسد:« مامان چرا اون پسره داره سرسره رو خراب می کنه؟»
– مامان جون سرسره خراب نمیشه. میله خودش خراب میشه.
– سرسره از چی درست شده که خراب نمیشه؟
– سرسره لاکیه. (من این اصطلاح رو خیلی نشنیدم. ولی مادربزرگ من به اجناس پلاستیکی یا همون پلی اتیلنی می گفت لاکی. ما هم کم و بیش استفاده می کنیم.)
پسرک پس از چند لحظه مکث: «یعنی مثل لاک لاک پشت سفته؟»
در مغازه
رفتیم ماهی بخریم. موقع کارت کشیدن دیدم موجودی ام کافی نیست. با دو بچن برگشتیم تا دم ماشین تا گوشی ام را بردارم و به آقای پدر زنگ بزنم تا به حسابم پول واریز کند. برای پسرک سؤال شده بود که چطوری بابا به دست ما پول می رساند؟!
– مامان بابا چطوری پول بهت می ده؟
– بابا پشت لپتابش با اینترنت میره یه جایی می نویسه که به حساب مامان پول بره. بعد کسایی که تو بانک هستن اونو می بینن پول کارت منو زیاد می کنن.
قشنگ دیدم که یهو یه ذوقی دوید توی چشماش. یه خنده که تهش یه جیغ کوتاه بود کرد و گفت «چه جالبه این کار.»
در خانه
سرگرم نان خوردن است و من هم تند تند تدارک شام را می بینم. بی مقدمه می گوید«مامان چرا اون آقاهه می گه گل گرونه می خرم؟ خب گرونه چرا پول زیاد بدیم؟ پولمون تموم میشه»
اشاره کنم که یه ترانه هست از حمید جبلی در آلبوم «سبزه ریزه میزه» که می گه: « گل گرونن می خرم. سنبل گرونه می خرم. پسرم کاکل داره. کاکل گرونه می خرم»
گفتم « چون خیلی دوستش داره یه عالمه کار می کنه تا با مهربونیش یه چیزی که پسرش دوست داره رو بخره»
سه سال و نه ماه

سه سال و نیمگی

۱. پسرک تازگی ها به دنبال کشف زمان است. دائما از ساعت می پرسد و “کی” را به سر هر چیزی می چسباند.

چند وقت پیش:

-مامان الان صبحه؟

-بله پسرم صبحه.

-مامان ساعت چنده؟

– ساعت الان ۸:۳۰ ئه.

-نه مامان الان باید ساعت یک باشه. آخه اول روزه.

خب خدایی اش من که متقاعد شدم. نمی دونم اون کسی که وسط شب رو گرفته ساعت ۱ چی فکر پیش خودش.

۲. چند وقت پیش خواستم یک مقدار پسرم رو از توهم در بیارم و با دنیای واقعی بیشتر آشنایش کنم. این بود که در یک حرکت ناجوانمردانه بهش گفتم که دایناسورها وجود ندارند و مدتهاست که از بین رفتند.

-من: فرهاد جونم دایناسورها دیگه نیستن. از بین رفتن.

-فرهاد (بهت زده): مامان من خیلی ناراحتم که دایناسورها نیستن. داره گریه‌ام می‌گیره.

البته اگه می‌دونست یه تعدادی‌شون چقدر وحشی بودند قطعا گریه‌اش نمی‌گرفت. ولی من واقعا ناراحت شدم از این جفایی که در حق بچه‌ام کردم. دو سه روز پیش می‌گه مامان پانداها چی؟ پانداها هم از بین رفتن؟ (البته باعث خیر شد و با جای جدیدی به نام چین آشنا شد.)

باز چند روز پیش می گفت مامان دعا کن که دایناسورها برگردن. ولی فقط اونایی شون که علف می‌خورن نه اونایی که گوشت می‌خورن.

گفتم؛ شاید یه تخمی از یه دایناسور یه جایی باشه که از توی تخمش یه جوجه دایناسور بیاد بیرون و دوباره دایناسورها برگردن پیش ما.

پسرک مهربان یه دفعه به ذهنش چیزی رسید و گفت خب مامان اون جوجه دایناسور که مامان نداره. خیلی ناراحت می‌شه که مامانش مرده و نیست.

من که مات حواس جمعش و البته عاطفه اش بودم گفتم عزیزم ما از اون مراقبت می‌کنیم تا بزرگ بشه و خودش بعدا مامان یه دایناسور دیگه می‌شه. متقاعد شد و دیگه حرفی نزد.

۳. یه کتاب دعا داره که از هادی براش به ارث رسیده. به نظرم نقطه خوبی برای آشنایی بچه ها با مفاهیم ماورایی هست. تا پیش از این ما تقریبا هیچ صبحتی باهاش درباره این چیزا نکرده بودیم. امیدوارم یه موقعی فرصت شه و در این باره بیشتر بنویسم. اما این کتاب هم بدون برنامه ریزی قبلی به کتاب های ما اضافه شد. کتاب مجموعه چند تا شعر هست از زبون بچه ها که دعا می کنند. دعاهای جورواجور و تا حدی بچگانه. از اون موقع پسرک کم و بیش با مفهوم دعا آشنا شد. همین طور با مفهوم خدا. البته تا الان چیزی در این مورد نپرسیده و باید بگم من هم شخصا هیچ آمادگی‌ای برای پاسخ دادن به پرسش‌هاش ندارم. اوائل دعا و خدا رو قاطی می‌کرد و گاهی می‌گفت مامان خدا کن (دعا کن) فلان اتفاق بیفته. البته فکر کنم با اصطلاح خدا کنه قاطی می‌کرد. اما الان تقریبا این‌ها رو درست به کار می‌بره. چند روز پیش که یک لیوان نزدیک بود از روی میز بیفته، نیفتاد. پسرک گفت:‌«مامان خدا کرد و لیوان نیفتاد» (در مقابل عبارت خدای نکرده فلان اتفاق نیفته)

۴. بشدت منتظره که بهار بشه و هوا خوب بشه و بتونه دوباره بره مهد کودک.

۵. کلاس موسیقی می‌ره و حسابی باهاش ارتباط برقرار کرده. اوائل شک داشتم که آیا زوده یا نه و آیا ارتباط برقرار خواهد کرد؟ اما بعد از سه چهار جلسه ارتباط برقرار کرد. بگذریم که پیش از اون هم دائم روی میز و صندلی و همه چی سعی می‌کرد ضرب بگیرد و تمبک بنوازد اما حالا اعتماد بنفس پیدا کرده و با اینکه محتوای کلاس موسیقی هیچ ربطی به این آلات موسیقی ندارد اما دائما در حال نواختن است و احساس می‌کند کاملا هم بلد هست. کلاس‌ها ترکیبی از بازی و موسیقی هستند و به نظر می‌رسد فشار خاصی ندارند و پسرک خوشحال است. فعلا فقط کمی ریتم و رنگ‌های ارف را یاد گرفته. در کنار بازی‌های حرکتی که ریتمیک انجام می‌شود.

۶. نقاشی‌اش ناگهان منفجر شد. پس از مدتی که با ماژیک و خودکار کار کرد علاقه اش به نقاشی فوران کرد و از آن پس با همه چیز نقاشی می‌کند. خودش می‌داند که با مداد شمعی راحتتر می‌تواند رنگ آمیزی کند. همچنان ماژیک را می‌پرستد و دلش می‌خواهد به عنوان جایزه یک بسته ماژیک دریافت کند. هنوز آدمک‌هایش تعداد زیادی انگشت دارند. در کنار کشیدن آدم به رسم حیوانات هم علاقه زیادی دارد. حلزون که تخصصی‌ترین نقاشی‌اش هست. فیل و قورباغه هم گاهگای می‌کشد.

۷. تلاش پسرک برای صحبت کردن به زبان معیار ستودنی است. چندماهی هست که تلاش می‌کنیم کتاب را مطابق متن بخوانیم. شاید این پست را به یاد داشته باشید. ما در جریان کتاب خواندن هیچ تعهدی به متن اصلی نداشتیم. اما حالا با رشد زبانی پسرک معیارها متفاوت شده و با بلندخوانی و معیارخوانی سعی می‌کنیم او را بیشتر با زبان معیار فارسی آشنا کنیم. حالا این وسط پسرک زبان معیار و محاوره را ترکیب می‌کند و ترکیبات جالبی می‌سازد. جالب‌ترینشان عبارت «باشود» است. معادل معیار «باشه». پسرک گمان کرده که «شه» در «باشه» همان «شد» است.

۸. هنوز از تنهایی ‌می‌ترسد. البته که همه بچه‌ها از تنهایی می‌ترسند. اما ترس پسرک خیلی تو ذوق می زند. مواقعی که تنبیه می‌شود و باید به اتاقش برود حاضر نیست تنها باشد. گاهی که در حال تماشای کارتون هست دائما از من می‌پرسد چرا فلانی تنهاست. همین چند روز پیش که در یک رستوران بودیم و تی وی در حال پخش یک مستند از ماهی‌ها بود با اشاره به یک ماهی که به تنهایی در حال شنا بود از من پرسید که چرا تنهاست. با اینکه هیچ وقت و هیچ وقت برای چند لحظه هم تنها نبوده. نمی‌دانم چقدرش حاصل محیط واقعی است و چقدرش حاصل دنیای خیال!

تقریبا بعد دو سال تکرار شد. فقط فرقش این است که با خودم می گویم شاید روزی خودت مادر شوی و بدانی بغضی که در پس در آغوش گرفتن فرشته کوچکی که آهسته بزرگ میشود و از سینه مادر خداحافظی می کند٬ چه طعمی دارد.
خداحافظ دخترک شیرخوار من :*