حسرت دیدار

این چند روز دائم در حال فرارم. از فکر کردن به مردی که این اواخر دوست داشتم که به ملاقاتش بروم اما نتوانستم. بزرگ بود و در مقابل مردان بزرگ که مرگ را پیش روی دارند چه می‌توان گفت؟ هیچ!

تصور سکوت سخت بود. فرار کردم از ملاقات و هر روز منتظر بودم. منتظر آن خبر. حالا در حسرت دیدارش هستم. حتی دیدن عکسش هم دلتنگی می‌آورد.

شب عید فطر بود. دیر خوابیده بودم. صبح خوابش را می‌دیدم. خواب دیدم می‌خندد و خداحافظی می‌کند. از خواب پریدم. نوای مکبر به گوش می‌رسید. اللهم اهل الکبریا و العظمه و اهل الجود و الجبروت و اهل العفو و الرحمه …

از خودم می‌پرسیدم نماز عید است این یا نماز شام غریبان و این ابیات حافظ در سرم تاب می‌خورد و من همچنان در اندیشه ناگفته‌های آن دیدار انجام نشده…

نماز شام غریبان چو گریه آغازم/ به مویه‌های غریبانه قصه پردازم

به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار/ که از جهان ره و رسم سفر براندازم

 

مدرسه

انتخاب مدرسه چنان انرژی‌ای از من برد که هنوز هم یاداوری‌اش برایم خستگی‌آور است. الان به هیچ وجه قصد ندارم درباره ملاک‌هایم برای انتخاب مدرسه بنویسم. در واقع ملاک خاصی وجود نداشت. هیچ وقت فرصت نشد کتاب‌های ایلیچ را بخوانم. اما ایده مدرسه‌زدایی از بیرون بسیار جذاب می‌آید و این همه مدت با آن پیشینه فکری من برای لزوم بازگشت به دنیای پیش از مدرنیته این ایده در ذهنم دائم تاب می‌خورد. یک خیز برداشتیم که به صورت مجازی به این دنیا برویم. همین در جهان امروزین ما می‌خواستیم به یک روستا برویم برای زندگی. اما واقعا سخت بود. همان قصه همیشگی عشقی که آسان می‌نماید اول ولی مشکل‌ها مجال آسان‌نمایی را از او باز‌می‌ستانند.

نخواهیم از صحبت اصلی دور شویم. صحبت اصلی هم  قرار بود ملاک‌های انتخاب مدرسه نباشد. صد البته که شما باور نکنید نویسنده این سطور ملاکی برای انتخاب مدرسه نداشته است. اما باور بکنید که اینقدر شجاعت داشت که اگر سیستم آموزش مملکتش اینقدر فشل نبود مشکلات عدم تطابق ساعت مدرسه با ساعت کاری یک مادر شاغل را می‌پذیرفت و نور چشمش را به مدرسه دولتی سر کوچه می‌فرستاد و بسیار هم خرسند بود که لازم نیست سالی «خداتومن» در حلقوم بخش خصوصی دولتی بریزد و توقع اصلاح نظام آموزشی را از سر خود بیرون کند.

اگر فرصتی پیش بیاید حتما حتما در مورد مدرسه بیشتر می‌نویسم. اما چیزی که برای من دراین مدت مسلم شد افزایش حجم فشارهای روحی‌ام بود. ما نمی‌دانستیم چه کاری درست است و شک و تردید از یک سو و بالارفتن عدم قطعیت محیط در موارد دیگر مانند درآمد و محل سکونت از طرف دیگر باعث شده بود من کاملا احساساتی که تا پیش از آن فقط از آنها تصور خامی داشتم را به عین درک کنم. شاید هم این قضیه از مستلزمات بچه‌داری و داشتن خانواده و مسئولیت باشد. اما تا پیش از این برای من این قدر استرس آور نبود.

به هر حال ما یک تصمیمی گرفتیم. تصمیمی که تحت تأثیر آن خیلی چیزها در زندگی مان تغییر خواهد کرد. همه این تغییرات را پذیرفتیم. باید منتظر بمانیم و ببینیم نتایج این تصمیم‌گیری چه خواهد بود.

نقش تو در لوح دل و جان

خنده‌های تو در این روز آخر معنی دیگری داشت. هیچ کس انتظارش را نداشت این قدر زود بیایی. غافلگیرمان کردی و می‌دانم اگر زبان داشتی حتما می‌گفتی:‌«من خوبم» و همه چیز مرتب است.

این روزها صدای تو بیشتر شنیده می‌شود. شیرین‌زبانی‌هایت عمیق‌تر می‌شوند. دستانت با قوت بیشتری روی کاغذ حرکت می‌کنند. استدلالت قوی‌تر شده و حتی پسرک تو را به عنوان همبازی‌اش قبول دارد.

سه ساله شدی. روزگاری تصور سه سالگی‌ات برایم دور می‌نمود. بس که خسته بودم از تنش‌های بسیار دو کودک پشت هم. امروز که خستگی‌هایم خیلی خیلی کمتر شده‌اند باور می‌کنم سه سالگی‌ات را. با گوشت و پوست و خونم باور می‌کنم که تو بزرگ شدی.

خوب یادم هست شبی که قرار بود از شیر بگیرمت. چشمانت را با دقت نگاه می‌کردم. چشمان زیبایی که موقع شیر خوردن پر از حس امنیت و رضایت و شادی بود. برای اینکه خوب به خاطر بسپارم شیرخوارگی‌ات را. بس که ترسیده بودم نکند از این دوران کم خاطره برداشته باشم. در همه این سه سال این بیم با من بود که تو را کمتر دیده باشم و همه سعی‌ام این بود که این گونه نباشد. سه سالگی‌ تو در میان جان و دل ما نقش بسته.

دخترک زیباروی من سه سالگی‌ات مبارک :-*

نفر چندم در صف مهاجرت؟

روی صفحه اینستاگرامم تصویر یک کودک را می‌بینم. اولش فکر کردم صفحه یونسیف است. دقیق که شدم دیدم صفحه بی‌بی‌سی است و عکس مربوط به فرزند سوم شاهزاده انگلیس. نفر پنجم در انتظار تخت پادشاهی. احتمالش خیلی پایین است که به پادشاهی برسد. ۴ نفر پیش از او.

پسرکم تقریبا همزمان با پسر اول شاهزاده انگلیس بدنیا آمد. دخترکم با دخترش. به شوخی و خنده به دوستانم می‌گویم از خانواده سلطنتی انگلستان عقب ماندم. حال آن‌ها سه بچه دارند و من هنوز دوتا. خب طبیعی است که به آدم احساس عقب ماندگی دست بدهد 😀

هفته پیش دو مصاحبه رفتیم. بله رفتیم مصاحبه. مصاحبه برای مدرسه. از آن دسته اتفاقاتی که شاید فقط در ایران ما و شاید هم فقط در تهران ما اتفاق می‌افتد. ما رفتیم. پسرک هم رفت. ما سرگرم گفتگو و همه چیز تقریبا خوب و خوش. پسرک اما پیش نرفت. آرام سرگرم بازی شد و جواب هیچ کس را نداد. او از صحبت با غریبه ها می‌هراسد و خیلی زود دل به گفتگو و تعامل نمی‌دهد. پسرک پیش نرفت. آن‌هایی که ما را دعوت کرده بودند دل به دلش ندادند و در هر دوجا پسرک را رد کردند. در دو مدرسه ای که بیشترین تطابق فرهنگی و آموزشی را با هم داشتیم.

حالا ما مانده‌ایم و پسرکی که عمیقا دوست داشتیم در یکی از این مدارس باشد و آینده‌ای مبهم و سوالی که در ذهن من می‌چرخد: پسرک من نفر چندم در کدام صف است؟

 

به استقبال ۹۷

۹۷ شروع شده. یک سال جدید. بچه‌ها بزرگتر می‌شوند. اما هنوز تا بزرگ شدن فاصله زیادی دارند. این یکی از مهم‌ترین درس‌هایی هست که در طی این ۵ سال یاد گرفتم. فهمیدم که رشد کودک خیلی خیلی طولانی‌تر از آن چیزی هست که فکر می‌کردم. ما آدم‌ها یکی از طولانی‌ترین دوران‌های بارداری در میان حیوانات را داریم. اما قطعا در مورد رشد هیچ حیوانی دیرتر از انسان به بلوغ نمی‌رسد.

قبل از اینکه بچه‌ها بیایند، فکر می‌کردم دوسالگی سن مقدسی است. سن مستقل شدن، سن جدا شدن از مادر و اجتماعی شدن. فکر می‌کردم سختی اصلی در دو سال اول است که کودک از نظر جسمی و کلامی ناتوان است. اما حالا می‌فهمم که هر جنبه رشد در مسیرش آرام آرام به سمت جلو حرکت میکند و سرعت پیش‌روی در این مسیر بسیار کندتر از آن چیزی هست که فکر می‌کنیم.

آن موقع که بچه ها کوچک بودند، لحظه شماری می‌کردم برای دیدن پنج سالگی. موقعی که از خیلی لحاظ‌ها کودک رشدش کامل شده است. اما الان می‌دانم که بسیاری از جنبه‌های رشد عاطفی حالت برگشتی دارند و بر اثر تقویت‌کننده‌های محیطی یا فشارها ممکن است تقویت یا تضعیف شوند. یک روز احساس می‌کنم که بهترین بچه‌های دنیا را دارم و روز دیگر فکر می‌کنم از این بدتر نمی‌شد بچه تربیت کرد.

حالا که سعی کرده‌ام نگاهم را تعدیل کنم، منتظر مراحل بعدی رشد نباشم و بپذیرم تا روزی که بچه‌ها یاد بگیرند دستشویی‌شان را سروقت بروند و موقع وارد شدن به خانه لباسشان را پشت در آویزان کنند یا در یک جمع به دیگران سلام کنند، روزهای متمادی باقی مانده است، احساس بهتری دارم. گرچه امید دلپذیر است اما پذیرش شرایط به معنای جلوگیری از شکست‌های پی‌درپی است و تعدیل توقع به مدیریت بهتر شرایط بسیار بیشتر می‌تواند کمک کند.

صدالبته که بالاخره بچه‌ها رشد می‌کنند. هرچند آهسته اما پیوسته رشد می‌کنند و این گونه بود که ما عید خیلی شادتری را پشت سر گذاشتیم. مسافرت دسته جمعی داشتیم و در کل توانستیم اوقات خوشی را در کنار هم داشته باشیم.

پسرک به نسبت پارسال تغییر محسوس در رفتارش داشت. هرچند هنوز از غریبه‌ها فراری است اما با آشنایان نسبتا نزدیک می‌تواند رابطه برقرار کند. حسادتش خیلی کمتر شده و به نظر می‌رسد که می‌تواند احساسش را در بیشتر مواقع کنترل کند. سعی می‌کند رضایت ما را جلب کند و در مواقعی که اذیتی دارد خودش هم تلاش می‌کند که آن را جبران کند. هرچند هنوز تکانه‌های ناگهانی احساسی می‌تواند یک نصفه روز را خراب کند، اما تعداد این اتفاقات خیلی خیلی کمتر شده است.

دخترک اجتماعی ما، همچنان اجتماعی است. اما بشدت قلدری می‌کند و اگر کسی با او مخالفت کند،‌ اگر کتک نخورد شانس آورده. به مدد تجربه بچه اول، تقریبا هیچ تنشی با دخترک نداریم و به قلدری‌هایش اعتنا نمی‌کنیم. دخترک از هر موقعیتی برای یادآوری اینکه «بزرگ شده» استفاده می‌کند. استقلال و توانایی‌اش در انجام خیلی از کارهایش ستودنی است. خیلی بهتر حرف می‌زند. از عبارات و کلمات پیچیده‌تر استفاده می‌کند. هنوز «ر» را تلفظ نمی‌کند و تا حدی جویده حرف می‌زند. سعی می‌کنیم سایه منطق و استدلال قوی پسرک را از مکالماتمان پاک کنیم و با دخترک بیشتر حرف بزنیم و او را به چالش بکشیم.

پ.ن: خودم هم احساس می‌کنم خشکتر از این نمی‌شد نوشت. اما نمی‌دونم چرا نمی‌تونستم بنویسم. نشد روون بنویسم. اما بهتر از هیچیه. امیدوارم بعد این بیشتر بنویسم.

یک پیش نویس منتشر نشده

دستش رو می‌ذاره روی بینی‌اش و می‌گه: «این نوز منه» 😀

رفتیم خونه یه دوستی مهمونی. من و دخترک خیلی خانمانه. توی آسانسور طبقه دوم رو فشار می‌دم. در حالی که چیزی هم نگفتم. بی‌مقدمه می‌گه:‌«مامان این دوئه؟»

بر خلاف پسرک، دخترک علاقه خیلی خاصی به نقاشی روی در و دیوار داشت و دارد. اوائل دائم در حال پاک کردن دیوارها بودم اما الان بی‌خیال شدم. از وقتی هم که ماژیک خریدیم، دخترک عشق ماژیک شده است. اوائل به صورت یک سرگرمی لوکس ماژیک بهش می‌دادم. اما چندماهی هست که همه جای خانه ماژیک پیدا می‌شود. ۱۲ عدد ماژیک که ممکن است یکی شان زیر سینک باشد و یکی‌شان در تخت ما. خلاصه دخترک همیشه و همیشه ماژیک بدست یا خودش را رنگ می‌کرد یا دیوار را. گاهی هم روی کاغذ چیزی می‌کشید. حدود ۲ ماهی هست که می‌تواند شکلک بکشد. تا اینکه بالاخره چند روز پیش یک آدمک کشید. حتی خودم هم باورم نمیشد. پسرک نزدیک ۳ سال بود به ضرب و زور یک آدمک می کشید. حالا دخترک به فاصله یک ماه از دوسالگی چنین نقش زیبایی بر کاغذ می‌نگارد. نتیجه همه آن نگارگری‌های روی دیوار شد این:

و این هم روایت عمه کوچیکه از نقاشی دخترک

ماهور اول کله رو کشید و من کلی ذوق کردم. بعد عمو گفت ماهور تنش کو؟ چرا تن نداره؟
و من هی به عمو اشاره می کردم که ول کن، بچه انقدری همین هم کشیده، خوبه.
ماهور هم می گفت تنش نیست.
یه کم گذشت و یه تلاشی کرد و تنش رو کشید و گفت این هم تنشه. بعد دوباره عمو اصرار کرد که پس چرا دست نداره؟ ماهور هم مجبور شد دو تا خط از دل نی نی بکشه و بگه اینم دستاش

پ.ن: پسرک در سن دخترک که بود خیلی علاقه‌ای به نقاشی نداشت. اما الان برای خودش نقاش قابلی شده. هر روز که می‌روم دنبالش لحظه شماری می‌کنم برای دیدن نقاشی‌ای که برایم کشیده است.

دو سال و یک ماه و چند روز

روی یک کاغذ، طرح یک بلز را کشیده‌ بودیم. آخر شب بود. داشتم مسواک می‌زدم. دیدم دخترک نشسته سر این کاغذ و برای خودش تکرار می‌کند:‌«فا، سل، لا، سی»


چند روز پیش پسرک رفته بود محل کار پدر. تنها برگشتم خانه. دخترک در را باز کرد. گفت:‌« سلام مامان». بعد سرک کشید به بیرون در و گفت «داداشی کو؟» (جوری این جمله را ادا کرد که همزمان من و پرستار خیز برداشتیم برای بغل کردنش»


داشتیم خیال‌بازی می‌کردیم. یک بازی خاص پسرک که به آن می‌گوید «بچه‌بازی». ما بچه می‌شویم و او بابا. ما از این بازی به عنوان تکنیک رفتاردرمانی استفاده می‌کنیم (به توصیه مشاور البته). وسط بازی من و همسر شروع کردیم دعوا کردن. به این ترتیب که مثلا همسر یک اسباب بازی را که من می‌خواستم به من نمی‌داد و بعد با وساطت پدر (پسرک) آن اسباب بازی به دختر (یعنی من) رسید و دست همسر خالی شد. خودمان ترسیده بودیم که دخترک خیلی نداند این یک بازی است و دعوای ساختگی من و همسر را جدی بگیرد. اما انگار کمی فهمیده بود. تا اواسط بازی هاج و واج نگاه می‌کرد. اما از یک جایی به بعد (در واقع از همین جا) وارد بازی شد. یک اسباب بازی داد دست پدرش و لبخند زد که دلش نشکسته باشد.

چهار سال و دوماه و چند روز

پسرک گلوش چرک کرده بود حسابی. بردیمش نزد پزشک محترم و ایشان هم مطابق معمول شربت تجویز کردن. شربت مذکور مزه خیلی جالبی نداره و تا امشب با لطایف الحیل به خورد پسرک دادیمش. یکی از این لطایف الحیل هم، سرنگی بود که برای اندازه گیری مقدار مورد نیاز ضمیمه شربت بود.

باباش: «بیا شربتت رو بخور. امروز دیگه روز آخره. بعدش هم برات شربت پرتقال درست می‌کنم که بخوری مزه‌اش بره»

پسرک در حالی که یک کامیون!!! در دهانش کرده بود، از خوردن شربت طفره می‌رفت.

بابا همچنان سعی می‌کنه پسرک رو به متقاعد کنه که شربتش رو بخوره.

پسرک:‌« اصلا می‌خوام فردا بخورمش.» (استراتژی همیشگی برای فرار از موقعیت)

من: «بخور مامانی. وقتی این شربت رو بخوری، شب می‌ان به جنگ میکروب‌ها و اونا رو از تنت بیرون می‌کنن. شب که خودت خوابیدی و اونا هم خوابن، شربت می‌تونه این کار رو بکنه. روز که نمی‌تونه.»

پسرک:‌«مامان مگه شربت من توش شمشیر هست؟»

من:‌«ببین مثل کتاب کودی و هیولاهای دندون. اونا خیلی کوچیکن و خودشون با هم می‌جنگن. ما نمی‌تونیم ببینیم ولی وقتی خوب بشی معلوم می‌شه که رفتن. ببین الان توی گلوی تو لونه درست کردن»

پسرک:‌«اصلا بذاریم فرداشب بخورم.»

من:‌ «نمی‌شه. باید امشب بخوری. امشب اونا بچه‌هاشون بدنیا می‌ان و زیاد می‌شن. اونوقت دیگه شربت خوردن اثری نداره.»

پسرک:‌«یعنی مامان بچه‌هاشون این قدر زود بدنیا می‌آن؟‌»

من:‌« آره، چون اونا خیلی کوچیکن. بچه‌های آدم و فیل و اسب زیاد طول می‌کشه بدنیا بیان. اما میکروب‌ها زود به زود بچه بدنیا می‌آرن.»

در این لحظه پسرک اسلحه‌اش رو گذاشت زمین و شربتش رو خورد 😀


داریم از کلاس موسیقی برمی‌گردیم. یه جایی توی یک خیابون اصلی که هر دو طرف پارک جنگلی هست.

پسرک می‌گه:‌« مامان اینجا مدرسه است؟»

من:‌« نه پسرم. هنوز به شهرکمون نرسیدیم. اونجا مدرسه است.»

پسرک: «پس چرا اینجا دست‌انداز گذاشتن؟»

من:‌« ببین ما داریم الان از این راه وارد شهرک می‌شیم. یه راه دیگه هم از اون طرف وارد می‌شه که ممکنه به هم بخوریم و تصادف بشه. به خاطر همین سرعت‌گیر گذاشتن.»

پسرک:‌ «نه مامان، ببین اونجا از این سه گوشی‌ها داره. (اشاره به مانع‌های پلاستیکی که به شکل یک سه گوش یا قطاع در امتداد فصل مشترک دو راه کشیده می‌شود) اونا نمی‌ذارن ما به هم بخوریم. دست‌انداز لازم نبوده. آخه این چه کاریه می‌کنن.»

من موندم این بعدا چطور می‌خواد تو این مملکت زندگی کنه. 😀


رفتیم داخل آسانسور. قبلش ازم قول گرفته که اون دگمه پارکینگ رو بزنه. آسانسور از بالا اومد و کسی توش بود.به نظر می‌رسید از اهالی ساختمان نیست. شاید تعمیرکار مثلا. پسرک وارد که شد خواست دگمه پارکینگ رو بزنه. اما دید زده شده. دگمه طبقه یکم هم زده شده بود. با یک حالت طنزی گفت:‌ «مامان این آقاهه اشتباهی طبقه یک رو زده. بعدش فهمیده باید پارکینگ رو بزنه». خوشبختانه شخص مورد نظر خوش‌اخلاق بود و خندید 😀

کاهش پیچیدگی‌های روزانه

اگر کمی به مباحث انسان شناختی علاقه‌مند باشید شاید کم و بیش حال مرا بفهمید. حتی پیش از اینکه کتابی به عنوان «دوران همدلی» را دستم بگیرم دائما در دنیاهای مختلف سیر می‌کردم. وقتی پسرک یا دخترک را در آغوش داشتم به این فکر می‌کردم که برای انسان در حالتی که کودکش را در آغوش دارد راه رفتن در دشت چگونه است؟ بالا رفتن از کوه چطور؟ وقتی پسرکم در اوائل تولد خواهرش بهم می‌چسبید از خودم می‌پرسیدم پیش از این چه اتفاقی می‌افتاده؟ برای موجودی که ذاتا تک‌زا است اما به حکم طبیعت فاصله بین کودکانش زیاد نیست. به حکم طبیعت اولی که راه می‌افتاد دومی بدنیا می‌آید (با احتساب نه ماه بارداری و آمادگی بدن زنان برای بارداری دوم در حوالی ۵ ۶ ماهگی کودک اول). در واقع بیشترین تلاشم برای بازسازی زندگی ابتدایی انسان همراه با توجه نکردن عمیق به توصیه‌های زندگی امروزین بود. به فاصله سنی حداقل سه سال. به توجه عمیق به فرزند. حتی در موقعی که تصمیم گرفتم همزمان با بچه‌داری کار کنم، حجتم برای این تصمیم همان تصاویر مبهم از زندگی انسان‌های اولیه بود. بدون در نظر گرفتن پیچیدگی‌های تحمیلی جامعه مدرن امروز. در واقع تمام تلاشم شد فرار دائمی از زندگی امروز و شبیه‌سازی زندگی‌های ساده‌تر قدیمی. این طرز تفکر به لایه‌های عمیق‌تر هم رسوخ کرد. از مصرف آب گرفته تا خرید وسایل تزیینی برای خانه. حتی یک مدت در این اندیشه بودم که با طلوع آفتاب بیدار شوم و با غروب آفتاب بخوابم.

پس از واقعه دردناک حج ایرانیان یک مسئله دیگر هم به این مسائل اضافه شد. فرار از شهر پرجمعیت. وقتی یک نفر در توضیح آن واقعه دردناک استدلال کرده بود که اساسا حضور در جوامع یا اماکن پرجمعیت خارج از توان بیولوژیک انسان است، من ناگهان تصمیم گرفتم همه چیز را به صورت ‌محلی حل کنم و از اماکن شلوغ و پرازدحام دوری کنم.. از خرید روزانه گرفته تا مهد کودک و حتی محل کار. تصمیم گرفتم از سفرهای بلندمدت داخل شهر تا حد امکان صرفنظر کنم. تصمیم گرفتم کمتر بچه‌ها را در ماشین بنشانم و بیشتر به آن‌ها راه رفتن را یاد بدهم.

در پی همین ایده بود که تا از جوامع مجازی هم تا حدی دوری گزیدم. در کنار زمان محدودی که داشتم احساس می‌کردم ذهن من دیگر گنجایش این را ندارد که بداند مردم فلان استان هند به سیل دچار هستند یا فلان دختر رومانیایی برای انتقام از دوست پسرش چه تمهیدی اندیشیده یا امثال این مسائل. احساس می‌کردم ذهنم گنجایش یاد گرفتن اصول طب سنتی و چینی و مایایی را ندارد. احساس می‌کردم دانسته‌هایم کفاف یک زندگی روزمره را می‌دهد و صد البته که می‌داد.

حالا پس از حدود دو سه سال از پیاده‌سازی این ایده در ذهنم دوباره به این فکر می‌کنم که آیا مسیر درستی انتخاب کرده‌ام؟ مرزهای کاهش پیچیدگی کجاست و در کجا نمی‌توان با جامعه همداستان نبود؟ مشکلاتی که در این مدت برای این کاهش پیچیدگی داشتم از کجا نشات می‌گیرد و آیا می‌توان با وجود دائمی این مشکلات کنار آمد؟

امیدوارم بتوانم به زودی در مورد این مشکلات و احساس نیازم برای برخی موهبت‌های جامعه پیچیده بنویسم.

پس از سال‌ها

پس از سال‌ها مقاومت (سه چهار سال هم سال‌های زیادی محسوب می‌شود در زمانه تغییرات سریع) وارد اینستاگرام شدم. دوستش ندارم. اصلا دوستش ندارم. به نظرم خنده دار است. مردم آنجا عکس می‌گذارند. حالا هر کس راوی است. تا پیش از این سخت بود روایت کردن. چه رسد به روایت با عکس. حالا اما هر کس راوی است. دیشب خواب دیدم یک ترمز بد کردم. همسر در ماشین نبود. اما من در لحظه‌ای که ترمز کردم یاد او افتادم که همیشه به من می‌گوید فاصله‌ات با جلویی کم است. ماشین چپ کرد. من ضربه مغزی شدم. اما از ماشین بیرون آمدم و دویدم به سمت شرکت. دو خانه جلویی شرکت را کامل تخریب کرده بودند. این تصویر هم تآثیر حسرت روزانه‌ام است از بلایی که به جان این شهر افتاده و پشت سر هم خانه‌های زیبای قدیمی را تخریب می‌کند و به جایش خانه‌های سنگی با نمای رومی می‌نشاند. یا شاید تأثیر روایتی باشد که همسر از تخریب مسجد علی‌اللهی‌ها در قم داشته است. نمی‌دانم.

اما در شرکت مهدی بود. مهدی ۸ سال پیش در شرکت بود. الان مدت‌هاست که رفته. مرا به بیمارستان برد. داشتم حرف می‌زدم. سرم داد زد که با این وضعیت بهتر است حرف نزنی. اما انگاری حریص بودم به حرف زدن. داشتم به خواهرم از کارهای نکرده‌ام می‌گفتم و به او می‌گفتم که بنویسد. نمی‌دانم امید به زنده ماندن داشتم یا برای اینکه نمای بهتری برای وارثانم به جا بگذارم. دوست داشتم از کارهای نکرده بگویم.

حالا در اینستاگرام می‌چرخم و به کارهای نکرده‌ام فکر می‌کنم و به اینکه الان زنده‌ام و نمی‌دانم کی خواهم رفت.