مدرسه

انتخاب مدرسه چنان انرژی‌ای از من برد که هنوز هم یاداوری‌اش برایم خستگی‌آور است. الان به هیچ وجه قصد ندارم درباره ملاک‌هایم برای انتخاب مدرسه بنویسم. در واقع ملاک خاصی وجود نداشت. هیچ وقت فرصت نشد کتاب‌های ایلیچ را بخوانم. اما ایده مدرسه‌زدایی از بیرون بسیار جذاب می‌آید و این همه مدت با آن پیشینه فکری من برای لزوم بازگشت به دنیای پیش از مدرنیته این ایده در ذهنم دائم تاب می‌خورد. یک خیز برداشتیم که به صورت مجازی به این دنیا برویم. همین در جهان امروزین ما می‌خواستیم به یک روستا برویم برای زندگی. اما واقعا سخت بود. همان قصه همیشگی عشقی که آسان می‌نماید اول ولی مشکل‌ها مجال آسان‌نمایی را از او باز‌می‌ستانند.

نخواهیم از صحبت اصلی دور شویم. صحبت اصلی هم  قرار بود ملاک‌های انتخاب مدرسه نباشد. صد البته که شما باور نکنید نویسنده این سطور ملاکی برای انتخاب مدرسه نداشته است. اما باور بکنید که اینقدر شجاعت داشت که اگر سیستم آموزش مملکتش اینقدر فشل نبود مشکلات عدم تطابق ساعت مدرسه با ساعت کاری یک مادر شاغل را می‌پذیرفت و نور چشمش را به مدرسه دولتی سر کوچه می‌فرستاد و بسیار هم خرسند بود که لازم نیست سالی «خداتومن» در حلقوم بخش خصوصی دولتی بریزد و توقع اصلاح نظام آموزشی را از سر خود بیرون کند.

اگر فرصتی پیش بیاید حتما حتما در مورد مدرسه بیشتر می‌نویسم. اما چیزی که برای من دراین مدت مسلم شد افزایش حجم فشارهای روحی‌ام بود. ما نمی‌دانستیم چه کاری درست است و شک و تردید از یک سو و بالارفتن عدم قطعیت محیط در موارد دیگر مانند درآمد و محل سکونت از طرف دیگر باعث شده بود من کاملا احساساتی که تا پیش از آن فقط از آنها تصور خامی داشتم را به عین درک کنم. شاید هم این قضیه از مستلزمات بچه‌داری و داشتن خانواده و مسئولیت باشد. اما تا پیش از این برای من این قدر استرس آور نبود.

به هر حال ما یک تصمیمی گرفتیم. تصمیمی که تحت تأثیر آن خیلی چیزها در زندگی مان تغییر خواهد کرد. همه این تغییرات را پذیرفتیم. باید منتظر بمانیم و ببینیم نتایج این تصمیم‌گیری چه خواهد بود.

با دیگران

حالا که بیشتر در زندگی مادرانه غرق شدم، حرف‌های مادربزرگم بیشتر یادم می‌آید. مادربزرگم چهره محبوب دوران کودکی‌ام بود. به جرأت می‌توانم بگویم در کل دوران کودکی‌ام او را بیشتر از مادرم دوست داشتم. کنارش بزرگ شده بودم و از او جز محبت چیزی ندیده بودم. او هم خیلی دوستم داشت و هنوز هم که هنوز است، با وجود اینکه خیلی کم بهش سر می‌زنم، می‌گوید مثل ایام قدیم بیشتر از دیگر نوه‌ها دوستم دارد.

با وجود آن همه محبوبیت، گاه گاهی چیزهایی می‌گفت که سر درنمی‌آوردم و بهتر بگویم خوشم نمی‌آمد. اگر دخترش یا عروسش زیاد این طرف و آن طرف می‌رفتند، گاهی زبان به گله می‌گشود و می‌گفت: «بشین خونه‌ات بچه‌ات را بزرگ کن، هی راه نیفت خونه این و اون، بچه‌ها رو آواره می‌کنی….» ما هم که در عالم بچگی عاشق مهمانی و دور هم بودن؛ از این تذکر بی‌جایش حرص می‌خوردیم.

حالا یک موقعیت‌هایی در بچه‌داری برایم پیش می‌آید که یاد این حرف‌های مادربزرگم می‌افتم. یک موقعی به خودم آمدم، دیدم در جمع بیشتر به پسرک گیر می‌دهم. در واقع دیدم که روزهایی که با پسرک در خانه تنهاییم، خیلی روابطم با او بهتر است. اما در جمع همیشه از ترس اینکه مبادا کاری کند که مورد پسند دیگران نباشد، هم به خودم فشار بیشتری می‌آورم هم به او.

نمونه خیلی بارزش، عیددیدنی‌های امسال بود. یکی دو روز رفتیم عیددیدنی. پسرک کلافه شده بود اساسی. کلی راه می‌رفتیم تا به خانه مورد نظر برسیم. بعد پیاده می‌شدیم و می‌رفتیم نیم ساعت آنجا می‌نشستیم و بعدش خانه بعدی. پسرک خسته و کلافه تا پایش به زمین می‌رسید می‌خواست بدود. در این دویدن‌ها ممکن بود میلش بکشد که در حال دویدن چای بخورد یا شیرینی بردارد که مساوی بود با ریختن چای یا شیرینی روی زمین یا برخورد با اشیا و اشخاص دیگر.  یا سفره هفت سین زیبای صاحب‌خانه چشمک می‌زد و کنجکاوی کودکانه پسرک برانگیخته می‌شد. یا خیلی مواقع با وجود اینکه سعی می‌کردم غذایی در کیف داشته باشم تا گرسنه نماند، ار گرسنگی و خستگی بی‌خودی بهانه می‌گرفت. آخر شب که خواب آلودگی هم اضافه می‌شد و بهانه‌ها و کارهای روی اعصابش بیشتر می‌شد. من دستم کوتاه از ایجاد کردن شرایط آرامش، همیشه دنبالش بودم و سعی می‌کردم بغلش کنم تا کار نادرستی انجام ندهد. بگذریم از فشاری که با شرایط بارداری به خودم آمد. از دست پسرک به ستوه می‌آمدم و گاهی کل قضیه به دعوا کردن و گاهی به گریه ختم می‌شد.

غیر از عیددیدنی هم خیلی مواقع در خانه این و آن باید مراقب باشم دسته گلی به آب ندهد. دکوری‌هایی که به راحتی در دسترس بچه قرار دارند یا ظروف و دیگر چیزهای شکستی که بدترین موارد هستند. حتی اگر صابخانه هم خیلی ریلکس باشد، به عنوان مهمان نمی‌توانید کاملا نسبت به رفتار کودکتان بی‌تفاوت باشید و حتی اگر شکستن هم مهم نباشد، امنیت بچه مهم است.

 دعوا کردن با بچه‌های دیگر که خود سر درازی دارد. تا پیش ازا ین تقریبا کوچکتر از همه بود. از پسرک ما کوچکتر، فقط بچه‌هایی بودند که نمی‌توانستند بازی کنند. بیشتر بچه‌ها بهش زور می‌گفتند و اذیتش می‌کردند. حالا که خودش بزرگتر شده و روان حرف می‌زند گاه گاهی خودش نیز سر و گوشش می‌جنبد و بچه‌های دیگر را اذیت می‌کند. گاهی در حد چند دقیقه نیز با یک بچه دیگر نمی‌توان تنهایشان گذاشت. لجبازی برای داشتن اسباب بازی خاص، هل دادن و زدن و حتی گاهی ابراز محبت‌های بی‌جا سریع باعث دعوا می‌شود. می‌دانم کوچکتر از آن است که بتوان به او فهماند که اسباب‌بازی‌اش را برای مدت محدود در اختیار دیگری بگذارد. در نتیجه کاری نمی‌توانم بکنم جز اینکه یکی دوبار از او خواهش کنم اسباب‌بازی‌اش را به اشتراک بگذارد و اگر نگذاشت از کنارش رد شوم. از طرفی وقتی پای بچه‌های دیگران پیش می‌آید نمی‌توان خیلی راحت بود. وقتی بچه‌های خودت با هم دعوا کنند در نهایت با محروم کردن هر دو از بازی، غائله ختم می‌شود. اما وقتی با بچه دیگری روبرو هستی جز مدارا و تحمل صحنه‌های دعوا کاری نمی‌توانی بکنی.

همه این داستان‌ها روی هم باعث شده که هیچ جا به اندازه خانه خودمان احساس آرامش و راحتی نکنم. از هر جایی که بخواهد برود بالا. هر وقت دلش خواست بخورد. هر وقت خسته بود بخوابد. هر وقت خواست بازی کند. همه چیز در حال کنترل است. نیازی نیست دائم دنبالش باشم. نیازی نیست دائم بهش تذکر بدهم. نیازی نیست خجالت بکشم یا حرص بخورم.

قطعا به رفت و آمد و بازی با بچه‌های دیگر و روابط اجتماعی نیاز دارد. اما خیلی از این موارد با یک دورهمی کوتاه در حد یک ساعت نیز بدست آمدنی است. بخصوص در ساعاتی که سرحال است و شکمش سیر است و پوشکش تمیز.

ترجیح می‌دهم حوالی عصر ببرمش پارک یا خانه اقوام. ساعت ۸ خانه باشد و غذا بخورد و ساعت ۱۰ آماده شود برای خواب. گرچه این برنامه تا حد زیادی با زندگی شهری امروزی که همه تازه ساعت ۸ می‌رسند خانه و ساعت ۱۰ شام می‌خورند و ساعت ۱ می‌خوابند فاصله زیادی دارد. اما من برای اینکه اعصابم تحت کنترل باشد و رفتارم با بچه‌ام منطقی باشد ناگزیر از اجرای آنم. زندگی با بچه سبک متفاوتی دارد و بچه‌دار شدن مساوی است با کنار گذاشتن سبک پیشین و مطابقت با زندگی کودک.

محرومیت های این چنینی

به قول دوستان، دیگه شدم «خاله رو رو».  به زور راه می‌روم و نفسم در نمی‌آید. همین کار دانشگاه و خانه و شرکت را هم به زور انجام می‌دهم. وقتی می‌رسم خانه در حسرت یک لحظه دراز کشیدنم. ولی از ترس اینکه مبادا برای پسرک کم گذاشته باشم می‌نشینم و شروع می‌کنم با او بازی کردن. سعی می‌کنم بازی‌ها را به سمت بازی نشستنی پیش ببرم. اما به پسرک دویدن حسابی حال داده. گاهی دستم را می‌گیرد و دائم می‌گوید مامان بدو. آن وقت دیدنی می‌شوم. با این وضعیت و دویدن و اسباب‌بازی‌های کف خانه که گاهی در پایم فرو می‌رود.

تا همین یک ماه پیش، پارک رفتن سهم روزانه پسرک از وقت مادر بود. حالا دو سه هفته‌ای هست که پارک تعطیل شده. پدر هم که تا دیروقت سرکار است. شش ماه زمستان در انتظار خورشید تابان بودیم که سبکبال در پارک بدویم و حالا در چهاردیواری خانه محصوریم. کل کاری که توانستم بکنیم این بود که بالکن را تمیز کنیم تا گاهی هوایی بخورد.

عصرها که می‌شود از یک یک فامیل می‌پرسد. از دوستان و آشنایان. از بچه‌هایشان. بعد گیر می‌دهد که «بگو بیان خونه‌مون» و من نمی‌دانم در جواب پسرک چه بگویم.

خلاصه که عذاب وجدان بدی افتاده به جانم. اینکه نمی‌توانم مثل قبل بهش رسیدگی کنم. بازی کنم و گردش ببرمش و به قول خودش «خوشحالش کنم».  بعد با خودم فکر می‌کنم بعدا اوضاع بهتر می‌شود؟ بعد تولد دخترک می‌توان با او دوید؟ می‌توان با او به گردش رفت؟ می‌توان با او کتاب و شعر خواند؟ سهم پسرک از مادر چه می‌شود؟ سهم پسرک از شادی و کودکی‌اش چه می‌شود؟ سه سالگی پسرکم چگونه می‌گذرد؟

لطفا مراقب شوخی‌هایتان باشید…

– ایمیل‌های هفتگی بی‌بی‌سنتر را می‌خوانم. عنوان یکی از مطالب این است: ” با دروغگویی نوپایم چه کنم؟” اگرچه به این مشکل برخورد نکرده‌ام، اما لینک را باز می‌کنم. چند خط اول خیلی صریح همه چیز را توضیح داده است. خیلی بعید است کودک نوپایی بتواند دروغ بگوید. در واقع دروغگویی یا وارونه جلوه دادن حقیقت به صورت عمد توانایی‌ای است که حوالی سه سالگی شکل می‌گیرد. آنچه کودکان در این سن می‌گویند یا ساخته و پرداخته ذهنشان یا همان تصوراتشان است یا درک ناقصی است از دنیای پیرامونشان. در واقع آن‌ها دروغ نمی‌گویند. بلکه درک خودشان را بیان می‌کنند که گاهی ممکن است به نظر ما دروغ به نظر برسد.

– پسرک رفته به خاله‌اش گفته عمواحمد تو رو دوست داره؟ خاله از همه جا بی‌خبر، مانده چه بگوید! من هم مانده‌ام این چه سوالی است که پدر پسرک پیداش می‌شود تا علت سوال را توضیح دهد.

“پریشب در شب چهارشنبه سوری، پسرک در بغل پدر بوده که می‌روند پای آتش. احمد آقا همسایه بغلی که عاشق پسرک ما نیز هست، به شوخی به پسرک ما می‌گوید: “عمو بندازمت تو آتیش؟” پسرک ما در حالتی میان ترس و نفهمیدن منظور قرار گرفته و پدرش شروع کرده برایش توضیح دادن که عمو شوخی کرده و واقعا نمی‌خواهد این کار را بکند. بلکه عمو دوستش دارد”

– این ماجرایی که تعریف کردم به قول معروف دیگر آخرش بوده. اما زیاد می‌بینم و می‌شنوم برخوردهای این چنینی در اطرافیان بخصوص نسل قدیم‌تر. شوخی‌هایی مثل “بخورمت…” که خیلی شایع است. گاهی شوخی‌های عملی با بچه می‌شود بدون اینکه فکر کنند بچه چه درکی از این شوخی دارد. خیلی مواقع می‌بینم فرهاد در حال انجام کار خطرناکی است و بعد از کلی فکر کردن در مورد اینکه این کار را از کجا یاد گرفته یاد شوخی فلان کس می‌افتم.

حالا با بعضی راحتم و می‌توانم سریع تذکر دهم. اما خیلی‌ها را نمی‌توانم صریح چیزی بگویم و جدا این شده مشکل من در تعامل با دیگران.

درک کودک در اوائل زندگی‌اش بسیار انضمامی است. (نقطه مقابل انتزاعی) بسیاری از مفاهیمی که برای ما بدیهی می‌رسد برای کودکان بدیهی نیست. بغرنج‌ترین آن‌ها “زمان” است. اما در مورد مسئله “زبان” و آرایه‌های آن، مانند “کنایه” و “طعنه” یا “شوخی” و “دروغ” نیز این درک ناقص وجود دارد. برای بچه‌ها بدیهی نیست که یک آدم نمی‌تواند آدم دیگر را بخورد. برایشان بدیهی نیست که اگر سوییچ یا کلید را در پایشان فرو کنند، مثل موقعی که یک فامیل با آن‌ها شوخی کرده، دردشان نمی‌آید. صدالبته که باید بالاخره کودک با این صورت‌های زبانی آشنا شود. اما قطعا طریقه آشنایی این نیست.

کجای دلم بذارم؟

امروز که آمدم خانه مراقب فرهاد ازم پرسید؛ تا بحال از روی مبل رفته بود روی اپن؟ گفتم اگر بالش زیر پایش باشد شاید. گفتند که امروز بدون کمک اول رفته روی مبل و بعد رفته روی اپن و وقتی خواستن بگیرنش روی اپن شروع کرده  به دویدن :O

حالا نشسته‌ام دارم ترکیب‌های مختلف احمقانه‌ای از چیدمان مبلمان خانه را تصور می‌کنم که امنیت پسرک تامین باشه و لازم نباشه همیشه تحت نظر باشه یا بهش بگیم «بشین… نکن… نرو…».

هنوز البته به نتیجه نرسیدم. از ایده‌ها و تجربه‌های شما استقبال می‌شه 🙂

مداد من سیاه نبود

فرهاد عزیزم، پسرم؛

احتمالا چیزایی که دارم اینجا می‌نویسم بیشتر برای تسلی دادن به خودم هست تا خطاب به تو. اما این گزارشی است از برهه‌ای از تاریخ که در آن من یک مادر جوانم و تو یک شیرخوار هشت ماهه.

هر کدام از ما در نقطه‌ای از زمان به دنیا می‌آییم بی اینکه اختیاری در انتخاب آن نقطه داشته باشیم. حتی پدر و مادرهای ما هم اختیاری ندارند. چون خود آن‌ها هم متعلق به یک نقطه بی‌اختیاری دیگر در زمانند. چیزی که من به آن اعتقاد پیدا کردم.

من با همه توانم تلاش کردم تا شرایط برای تو بهترین باشد. اما همه چیز بر وفق مراد من نبود. همه چیز در دستان من نبود. بدتر از همه این هوا. این خاک. این زمین. این آسمان. آنچه در توان من بود از حد ‌این سقف بالا سرمان فراتر نرفت. از همان روزی که فهمیدم هستی ذره ذره سربی که تنفس کردم شد جرعه جرعه زهری که به کام حس مسئولیتم فرو می‌رفت. اینکه تو هم نفس می‌کشی این هوای آلوده را. اینکه تو هم از این آب آلوده می‌خوری. چه شب‌هایی که خوابیدم و به ریزگردهایی فکر کردم که کیسه‌های هوای ریه‌ام عبور می‌کنن و به خون تو می‌رسند. صدای نفس‌هایم شد صدای پتکی در سرم. آمدم اینجا، پشت کوه که شاید کمتر از این هوای آلوده را فرو دهی اما گاهی از خودم می‌پرسم آیا واقعا فایده‌ای دارد؟ این فاصله‌های کوتاه با این حجم آلودگی به راحتی جبران می‌شود. تو از گل و سبزه و درخت و آسمان محرومی که مبادا ریه‌هایت ملتهب نشوند و من هر روز با خودم درگیرم که چه می‌توانم برایت بکنم جز افسوس خوردن؟ جز عصبانی بودن از این نقطه تاریخ؟ جز زجر فکر کردن هر روزه به دل کندن از ریشه‌هایم و جلای وطن در جستجوی یک تکه زمین پاک؟ یک سقف آسمان آبی؟

چه می‌توانم برایت بکنم پسرکم؟

امان از جدایی

هوا هنوز روشن نشده که من چشمام رو باز می‌کنم. می‌دونم امروز با بقیه روزها فرق داره. خسته‌ام. دلم می‌خواد بیشتر بخوابم. اما از جام بلند می‌شم. فرهاد هنوز خوابه. گرچه به نظر می‌رسه خوابش عمیق نیست. شیرش می‌دم و می‌ذارمش دوباره توی تختش. لباسهام رو می‌پوشم. ساعت یه ربع به هفت شده. پرستار از راه می‌رسه و وقت خداحافظی رسیده. می‌رم بالا سرش. توی تختش آروم خوابیده. نگاش می‌کنم و ته دلم آرزو می‌کنم بهش بد نگذره.

– خداحافظ پسرم.

هنوز سه چار قدم دور نشده برمی‌گردم. حالا که خوابه می‌تونم شک کنم. اجازه دارم یه کم لوس باشم. یه نگاه دوباره. برای اطمینان از اینکه حالش خوبه. و این بار

-خداحافظ پسرم. قول می‌دم زود برگردم.

توی راه یه حسی هست بین خوشحالی و ناراحتی. نگرانی ول نمی‌کنه فکرم رو.

: اگه شیشه شیر رو قبول نکنه. اگه گشنه بمونه. اگه نتونه بخوابه. اون هنوز خیلی کوچولوئه.

: واسه خودش بهتره. مستقل بار می‌آد. اضطراب جدایی رو راحتتر تحمل می‌کنه. زودتر اجتماعی می‌شه.

مثل جدال عقل و دل، دو نیروی متضاد که نمی‌دونم حق بیشتر با کدومشونه توی مغزم دارن با هم جدل می‌کنن. همسر هی دلداری می‌ده. در واقع اگه اون دلداری نمی‌داد قطعا یکی از اون نیروها تا الان پیروز شده بود و من الان کار رو بوسیده بودم گذاشته بودم کنار.

ایستگاه مترو. به ایستگاه مترو که می‌رسم کم کم دنیام رنگ می‌گیره. ئه شهر هنوز جای خودش هست. پله برقی حبیب اله هنوز خرابه. کارت متروی پارسالم هنوز اعتبار داره. هنوز تبلیغات مذهبی لوس روی در و دیوار ایستگاه‌های مترو هست. ئه ایستگاه آزادی افتتاح شده. حالا تا خونه ما اینجا بود خبری از مترو نبودها. پله برقی های ایستگاه فردوسی همه به راه هستن. یه سوپر کوچولو دم پله برقی کالج افتتاح شده. می‌آم سطح خیابون. صدای بوق. بوی دود. چراغ راهنمایی. پلیس سر چهارراه. خط بی‌آرتی. حتی آقا سیبیلوی دلار فروش پاساژ نزدیک میدون با اون لب خندون. خدای من همه چی سرجاشه. احساس یاران کهف رو دارم. با این تفاوت که الان دنیای من عوض شده نه دنیای بیرون. همه چی سرجاشه.

یه مادر بچه‌اش رو بغل کرده داره تند و تند می‌ره. دوباره پرت می‌شم یپش فرهاد. ساعت نزدیک هشت ه. یعنی الان بیدار شده؟  خوابش تکمیل شده؟ شیشه شیر رو قبول کرده؟ چقدر گرسنه است؟ دنبال من می‌گرده؟

قدم زنان می‌رم سمت ساختمون شرکت. می‌رم تا می‌رسم به رستوران طوطی طلایی. جلوی رستوران یه پل هست برای رد شدن از نهر کنار خیابون. رد می‌شم. می‌رم زیر پل. از میون ماشین‌های پارک شده از زیر پل هم رد می‌شم. یادش بخیر. پارسال با اون شکم باید تخمین می‌زدم آیا از فلان جا می‌تونم رد شم یا نه. حالا شکمم توی خونه جا مونده. می‌رسم اون دست خیابون. مغازه کنار شرکت هنوز کرکره‌اش پایینه. نمی‌تونم بفهمم در چه وضعیتیه.

هنوز ساعت ۸ نشده کارت می‌زنم. چه چیزی بیشتر از شوق زودتر رسیدن به کودکم می‌تونست منو سحرخیز کنه؟ می‌رم بالا. سر جای خودم که ۸ ماه پیش ترکش کردم. چراغ‌ها رو به عادت همیشه روشن نمی‌کنم. من عاشق نور خورشیدم. پرده‌ها بالاست. اتوبوس بی‌آر‌تی از روی پل رد می‌شه. من تقریبا ۱۰ ساله تو این محدوده زندگی می‌کنم. ۱۸ ساله بودم که اومدم این حوالی و محل کارم هم شد همین حوالی. همه جاش رو می‌شناسم. کوچه به کوچه اش رو. موزائیک به موزائیک پیاده‌روهاش رو. چه خاطراتی که من اینجاها نداشتم. داره کم کم یادم می‌آد قبل مادر شدن کی بودم. چی بودم. چه فکرایی تو سرم بود. حالا که پسرم رو جا گذاشتم دارم می‌فهمم قبل زایمان هم من زنده بودم. خوب یا بدش رو نمی‌دونم اما حسم شبیه آدمایی شده که دو شخصیت دارن. دلم توی خانه جا مانده. عقلم اینجا به تنهایی می‌تازه.

۵ آذر ۹۲

برگشتم سر کار (فیزیکی). فرهاد تقریبا دوماه و نیمه بود که من به صورت ریموت اما تمام وقت از خانه مشغول کار شدم. حالا به هزار دلیل برگشتم سرکار. منتها پاره وقت. 

مجبورم؛می‌فهمی؟

خب منم بودم یکی به زور چند قاشق سوپ بی‌مزه می‌کرد توی حلقم عق می‌زدم و می‌خواستم از دستش فرار کنم. اما چاره چیه مادر؟! مجبورم. مجبورم دنبال تو بیفتم و تو با روروئکت از دست من فرار کنی یا وقتی نشستی روی زمین هی خودت رو بندازی تو بغلم یا وقتی توی صندلی پشت میز نشستی شروع کنی فریاد کشیدن و من بعد از کلی اصرار و تلاش گاهی همه غذایی که برات درست کردم رو بریزم دور.

یا وقتی داری شیر می‌خوری و به زور نفس می‌کشی؛ می‌بینم که نمی‌شه. یه دستمال برمی‌دارم و با فین‌گیر می‌افتم به جونت که دماغت رو خالی کنم. اصلا رنگ قرمز فین‌گیر رو که می‌بینی می‌خوای دربری و معمولا هم آخرش به جیغ و داد و گریه می‌رسه.

هی با خودم می‌گم به ضرب و زور که نمی‌شه. اما مجبورم که ادامه بدم که غذاخوردن یاد بگیری. بلعیدن رو بفهمی. جویدن رو از بربشی. نفس بتونی بکشی که یه خواب راحت داشته باشی.

احتمالا این آغاز یک راهه. یک راه پر از استرس. وقتی که باید دستت رو بگیرم و به زور ببرمت که آمپولت رو بزنی یا اینکه با هزار بدبختی دهنت رو وا کنم که چند قطره شربت بچکونم تو دهنت یا شاید روزهای اولی که می‌ری مهد پا رو دلم بذارم و ترکت کنم.

این جوری می‌شه که مادربودن سخت‌ترین کار دنیاست. دلت واسه یه بچه کوچیک که مجبوره یه سری کارا رو انجام بده یا یه سری شرایط ناخوشایند رو تحمل کنه کباب می‌شه. اما مجبوری با شجاعت تمام اون کار رو انجام بدی. اگه انجام ندی بدی. اگه بخوای خیلی احساساتی بشی مادر خوبی نیستی.

موندم فقط در احساس تو! اون لحظه نسبت به من چه حسی داری؟ از من بدت می‌آد؟ فحشم می‌دی؟ دوست داری سر به تنم نباشه؟‌ کاش می‌شد زبون باز کنی و بگی بهم!

پ.ن: جدا دوست دارم در این مورد بدونم. دوست دارم بدونم بچه‌ها در شرایطی که توسط یک بزرگتر مجبور به کاری می‌شن چه حسی نسبت بهش دارن. حالا اگر بچه‌ای کمی بزرگتر باشه می‌شه براش یه چیزایی رو توضیح داد. اما من چطور به یه بچه شش ماهه بفهمونم که مجبورم و قصد بدی ندارم.

پایان خوش یک غائله؟

صبح که بلند شدم کلافه بودم. از بس بد خوابیده بودم و خواب‌های مزخرف دیده بودم. یک کم توی جام غلت زدم. بالاخره تصمیم گرفتم بلند شم. صبونه رو عسل خوردم. که مثلا یه جور آنتی بیوتیک خورده باشم. بعد خواستم کار رو شروع کنم حال نداشتم. نشستم پای نت. شب قبل آخر وقت توی کلوپ مشکلم رو گفته بودم. یعنی در واقع شرح داده بودم و خطاب به بقیه گفته بودم حواسشون به چنین مشکلاتی باشه. موقعی که خودم داشتم مشکل رو شرح می‌دادم بیشتر از قبل به این نتیجه رسیدم ریسک موضوع خیلی کمتر از اون چیزی هست که فکر می‌کنم. تا اینکه یکی از بچه‌های کلوپ هم اومد گفت این ریسک حتی از احتمال مرگ و میر مادر یا نوزاد در طی زایمان هم کمتره. آدم مطلعی بود. می‌تونستم به داده‌هاش اعتماد کنم. کلا یه کم وب‌گردی و نوشتن وبلاگ آروم‌ترم کردم. شروع کردم تماس گرفتن برای وقت گرفتن از اون دکتر که متاسفانه نشد. (مجبورم امروز برم مطبش و بین مریض ویزیت شم. بماند چقدر علافی داره). زنگ زدم بیمارستانی که هست و قیمت‌ها رو پرسیدم. با تعاریف زیادی که از اون بیمارستان شنیده بودم خیلی قیمت‌ها منصفانه بود. از این بابت خیالم راحت شد. دیگه پیش خودم همه چی تموم شده بود. اینکه چهارشنبه عصر می‌رم مطب خانم دکتر مربوطه و نامه باید بگیرم واسه بیمارستان. فکر نرفتن به بیمارستان فعلی اذیتم می‌کرد. اما خب می‌دیدم که اینجا همه چیز مرتب‌تره. با خودم قرار گذاشتم اگه قبل از آزمایش جدید (بعد از مصرف آنتی‌بیوتیک) درد زایمان اومدم سراغم برم اون بیمارستان. و البته همه این ها حواله می‌شد به ویزیت چهارشنبه (امروز) و نظر دکتر محترم.

دیگه کم کم کار رو شروع کردم. حدود ۲ ۳ ساعت کار کردم. بعد هم علی اومد و با هم یه کم به خونه رسیدیم. من محافظ دشک فرهاد رو دوختم و پهنش کردیم روی دشک. بعد ملافه‌هایی که دوخته بودیم رو اتو کردم و علی کشید روی تخت. خیلی قشنگ شد. پارچه خیلی ملوسی داره. عمه فرهاد از فرنگ زحمتش رو کشیده. دستش درد نکنه 😉

و اما قسمت اصلی جریانات دیروز

صدای اس‌ام‌اس اومد. رفتم دیدم بعله از جانب یک دوست قدیمی که فلانی زندایی من هم متخصص زنان هست و اگر می‌خوای برات وقت بگیرم. برو با ایشون مشورت کن. انگاری یه جرقه توی ذهنم روشن شده باشه یاد زندایی دوستم افتادم. ایشون رو می‌شناختم. حتی می‌خواستم از ابتدا تحت نظرش باشم که محل مطب و بیمارستان‌هاش بهم نمی‌خورد. شنیده بودم حسابی خانم خوش‌برخوردیه و خیلی هم متینه. خلاصه که هر جا حرفش بود (منظورم کلوپ‌های نی‌نی‌سایته) همه ازش راضی بودن. از حرفه‌ای بودنش و از تعهدش. کلی از این پیشنهاد دوستم خوشحال شدم و بهش زنگ زدم. برنداشت. اما خودش چند دقیقه بعد زنگ زد. براش مسئله رو کامل توضیح دادم. توی دلم چقدر خوشحال بودم مشکل رو توی وبلاگ نوشته بودم و از اون خوشحال‌تر که این دوست خوب وبلاگم رو می‌خونه. قرار شد با زندایی‌اش تماس بگیره و مشکل رو بگه و بهم خبر بده. به ۵ دقیقه نکشید که دوباره زنگ زد و گفتش که همون چیزایی که خوندی درسته. گفت تا اسم مسئله رو آوردم هنوز شرایط خودت رو نگفته بودم، زندایی‌ام گفته که هیچ مشکلی از بابت زایمان طبیعی نیست. گفت حتی هیچ خطری بچه رو هم تهدید نمی‌کنه. وقتی اینا رو می‌گفت داشتم بال درمی‌آوردم. این قدر خوشحال شده بود که دلم می‌خواست فاطمه دم دستم بود کلی ماچش می‌کردم. واقعا ارزش داشتن یه دوست خوب اینجا برام مشخص شد.( فاطمه همین‌جا بگم خیلی خیلی ازت ممنونم.)

حالا امروز هم که می‌رم نظر دکتر سوم رو بپرسم. خوشحالم که در مورد مشکلم تحقیق کردم. خوشحالم که خودم رو در مقابل حرف دکترم نباختم و نذاشتم احساسات بهم چیره بشه. حتی اگر زندایی فاطمه هم نظر دکتر خودم رو تایید می‌کرد و دکتری که امروز باهاش وقت ملاقات دارم!! هم همینو می‌گفت باز خوشحالم که درک می‌کنم دارم چه تصمیمی  می‌گیرم و تحت چه شرایطی می‌رم جلو. این طوری آرامشم بیشتره و احساس می‌کنم تحت جهل و نادونی تصمیم نگرفتم. بلکه با چشم باز به استقبال شرایط می‌رم.

حالا جواب سوالی که در عنوان مطرح شد امروز عصر مشخص می‌شه. بگید ایشالله. یعنی بگید ایشالله که بتونی با دکتر ملاقات داشته باشی. و البته محکم‌ترین دلیل واسه این پایان خوش تولد یک پسر سالمه. تا لحظه تولدش هزار اتفاق می‌تونه بیفته که از دست منم خارجه. می‌سپرمش دست خدا 🙂